|
شعر،داستان،دل نوشته و....
|
آماده ام تا نایلون خونین اشکهایمان را
از انتهای کوچه ی بن بست
تا نوک برج میلاد،فریاد کنم
آماده ام تا رودر روی غم
از یاد نبرم وسیگار بکشم
آماده ام تا هر رفتنی را نظاره کنم و
بروم
(درون تنگ شیشه ای،اسپرمهایی در حال حرکتند ورشد.استادان زندگی ام را دور می زنم!)
اینجا زمین بوی نم می گیرد
خاک سهم بی زبانان است و
ما برخاسته از خاک وبر خاک افتاده!
خطوط افقی آرامش بخش اند
اگر از حد نگذرد
وسکوت راز گشاست
اگر فریادی در خفا نباشد
تاول از پوست درختان لال وا شد
پر چرک قاعدگی
ونازاست باز درخت زندگی
خاک بوی خاک می دهد و
ما از خاک
بر سر،تا پا
(جنینهایی بر کنار لباسها ی خواب آویزانند در حیاط خانه. خون از آنها می چکد واجساد اسپرمهای جنگجو!)
صدای جیغ آسمان ساز می شود
وسه چارم بوم ام سبز
کمی تیرگی برای کنتراست دید ما لازم است
کمی سپید هم برای دید آسمان
واژن اش باز،بسته شد
غروب جمعه بود
وخانه ی پر درختمان کلنگی تر!
(زیر هر جنین،نهالی سبز می شود.ورنگ خون به حرمت بهار ومرگ ظلم،زیر رنگ شادی ترانه ها محو می شود!)