|
شعر،داستان،دل نوشته و....
|
می بینی پوست صورتی
دیگر در شعرهایم نیستی
و من، از چیزهای دیگر پر شد
و "تو" دیگر نیستی
حتی در استفراغ مستمر روح ام!
می بینی پوست صورتی
چه زود می گذرد خیال عاشقی
نه تو دیگر از خون هراسی داری و
نه من
از خانه ی بی تو
چه زود!
می بینی پوست صورتی
همه چیز همان است که بوده
وخواب زمستانی ما
حجّت ِ ماندگاری نساخت
تا بیداری کسی
حتی خودمان
می بینی پوست صورتی
صداقتمان هم دروغ بود
مثل خواب
لذت اش عجیب
ولی سراب
می بینی؟
من دیگر نمی بینم تو را
کفّاره ی صداقت ناشیانه همین است
که روزهای خوب تکرار نشود
حالا دیگر، می بینی!
غروب جمعه/31/خرداد 1387