|
شعر،داستان،دل نوشته و....
|
می دانستم شب فرا می رسد
می دانستم روز دنبال اوست
می دانستم بهم نمی رسیم!
ساده تر از آن بود که فکرش می کردم
از جایزه های دوران کودکی خبری نیست
انگاری همه چیز دنبال هم اند و
هرگز از بیرونم چیزی غیر از خودم درک نکرده ام
یعنی که تنهایم
یعنی چیزی غیر من نیست
تا حالا عاشق شده ای؟
تا حالا شده عاشق نباشی؟
من تنها دوبار معشوق خودم را دیده ام
من تا به حال همیشه عاشق بوده ام
اگر برود ،من را نبرد
دل ام نمی آید دنبال اش بروم
وتمامی دارایی روح ام را به دیگری بسپارم
از درون کادر دوربین کودک ام
بیرون را به رگهای دل خواهم می بینم
واحساس قدرت می کنم!
درگیرو دار رسیدن به پایان
وسوسه ی در طول راه
مرا به عرض راه می برد
دیده ای گاهی وسوسه چگونه پر رنگ است
زن وخانواده
کودک وآرامشی برای پیری
من ماندگار نیستم
روح من در لابلای خیانتها زنده خواهد شد
وبه راه خود ادامه خواهد داد
قرعه باید بکشم
در دست راست ام روز بود و
در دیگری شب!
تو چشمانت را که ندیده بودی وقتی عاشق من بود!
دو دست ام را گرفتی و
من همه چیز را وا دادم
وروزگار به راهش ادامه داد
شب وروز پشت هم آمد و
رفت
تمام آنچه در دستم بود.