تبليغاتX
شعر زندگی
شعر،داستان،دل نوشته و....

 

 

 

تمام نوشته ها وطراحی ها ونقاشیها را جمع می کنم.همه را آتش می زنم ودر کنار خاکسترش می نشینم.شیر گاز را باز می کنم ومنتظر می شوم تا بمیرم.حسین حقیقیان به دلایل مختلف والبته غیر خاص کم آورده وقصد دارد خود را بکُشد!(از این خلاصه تر نمی توانستم بنویسم!)

بین باز کردن شیر گاز ولحظه ی مرگش مدتی فاصله است.وارد اینترنت می شود وصفحه ی کامنتهایش باز است وخلاصه اینکه می خواهد ببیند دوستانش چه می گویند.شما چه می گوئید؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 1:51  توسط حسین حقیقیان  | 

 

1

خراشیدن مثل خاراندن جایی که می خارد ومی خارانی،لذت بخش است برایم.خاراندن ودوباره خاراندن.دانستن به پوچی ودوباره رفتن.تنها هنگام خاراندن لذت بخش است وشاید هم کمی اعتیاد آور.احتمالا هر اعتیادی تو را به عمق برساند.هی بیشتر وبیشتر وبیشتر.و در هر عمقی چیزی نهفته نیست.فقط وقت خراشیدن شادی اور است.دوست دارم بخراشم هنگام نقاشی،با هر چیز تیز وخشن!دوست دارم بخراشم!

2

برای آدمهایی که صادقانه زندگی نمی کنند ،هم خوانی خواسته ها وآثار مشکل می شود،کمی زیاد.دروغ هایی به دیگران وعادت به  آن وکم کم دروغ به خود ونشناختن مرز آن!وبعد دروغ به خود ،وباز دروغ به دیگران وعادت به خود نبودن.کار سخت می شود،خیلی سخت.می کشی ومی نویسی ،شاید خوشگل باشد،ولی زیبا نه!زیرا حتی خودت را راضی نمی کند.اصلا اثر باید تو را راضی کند؟چرا کارهای چرت ات را تو دوست نداری ودیگران می پسندند؟شاید اکنون ِ تو،همان خود واقعی ات باشد وتو غرق غیر خود؟شاید دوباره بازگردی؟شاید باید بروی واکنون دیر است؟

3

عادات ات را سعی می کنی از بین ببری.شاید فقط با خودت لج کرده ای؟تو عادات خود هستی یا آنچه میخواهی؟یا شاید هم تلفیق هردو؟اگر هردو،کدام عادت ات با تو غریبه است؟شاید باید بیشتر صبر یاد بگیریم.بیشتر باید یاد بگیریم.

4

خوب است که گاهی می فهمیم که نمی دانیم.خوب است که گاهی می خواهیم بدانیم.خوب است که بخواهیم ،این برای ادامه ی زندگی بهانه ی خوبی است.خوب است که بهانه ای برای ادامه باشد.خوب است که چیزی خوب باشد،اگر چیزی باشد!

5

اضافه کردن وپاک کردن را زندگی می کنیم،خلق می کنیم.وصل وفصل می شویم.غم وشادی وگذران را لمس می کنیم.می نویسم وخط می زنم.می کشم وپاک می کنم ،به آن امید تا به آنچه می خواهم برسم.وباز سفری اغاز می کنم ودوباره ها ودوباره ها.من خائن خلق شدم ،به میلیونها اسپرم دیگر.جنگجو زاده شدم.زدم وفریب دادم وکشتم تا به آغاز رسیدم.من به همه چیز خیانت می کنم.ما خائن خلق شدیم،حتی به خودمان،که پای به این زندگی گذاشتیم!

6

آغاز می کنیم و،هیچگاه به پایان نمی بریم!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 2:16  توسط حسین حقیقیان  | 

 

 

آماده ام تا نایلون خونین اشکهایمان را

از انتهای کوچه ی بن بست

تا نوک برج میلاد،فریاد کنم

آماده ام تا رودر روی غم

از یاد نبرم وسیگار بکشم

آماده ام تا هر رفتنی را نظاره کنم و

بروم

(درون تنگ شیشه ای،اسپرمهایی در حال حرکتند ورشد.استادان زندگی ام را دور می زنم!)

 

اینجا زمین بوی نم می گیرد

خاک سهم بی زبانان است و

ما برخاسته از خاک وبر خاک افتاده!

خطوط افقی آرامش بخش اند

اگر از حد نگذرد

وسکوت راز گشاست

اگر فریادی در خفا نباشد

تاول از پوست درختان لال وا شد

پر چرک قاعدگی

ونازاست باز درخت زندگی

خاک بوی خاک می دهد و

ما از خاک

بر سر،تا پا

(جنینهایی بر کنار لباسها ی خواب آویزانند در حیاط خانه. خون از آنها می چکد واجساد اسپرمهای جنگجو!)

 

صدای جیغ آسمان ساز می شود

وسه چارم بوم ام سبز

کمی تیرگی برای کنتراست دید ما لازم است

کمی سپید هم برای دید آسمان

واژن اش باز،بسته شد

غروب جمعه بود

وخانه ی پر درختمان کلنگی  تر!

(زیر هر جنین،نهالی سبز می شود.ورنگ خون به حرمت بهار ومرگ ظلم،زیر رنگ شادی ترانه ها محو می شود!)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 0:59  توسط حسین حقیقیان  | 

 

اتفاقات بزرگ لحظه ی مشخصی که ندارند

آرام آرام

بی خبر وارد خانه ات می شوند

امّا ناگهان روی لبم را سبز دیدم

ناگهان عاشق شدم

ناگهان

فهمیدم

اتفاقات بزرگ سرزده وارد نمی شوند

و فردا

پی بردم به کوچکی دیروز!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 7:3  توسط حسین حقیقیان  | 

 

نگفته بودم که از خیال ِ خال نداشته ات عاشق ات شدم

من از گل درون دست خودم

گل وپوچ تو را یکی دیدم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 0:16  توسط حسین حقیقیان  | 

 

اولین بار که دور شرم گیاه روئید،رنگ پوست ات را می دانستی؟

وقتی دو نقطه ی قهوه ای

از قلب ات جدا شد وخط نگرفت

ولمس زبری،ارتباط آن دو شد

وقتی سایه ی نهال من جوانه زد

توهّم رسیدن بهار زندگی، مرا فریفت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 1:54  توسط حسین حقیقیان  | 

 

تاک از درون خانه ی تو در زد

رَحِم ِ شراب تورا دیدم

دوچشم جن زده ات

من انگار ، همه چیز را دیدم

 

برگ موی بی اندام ات ،نقش حیا بود

سجّاده ام تک رنگ شد

رنگِ فصلِ وصل

رنگ قامت ات که سبزِ خاطرست

شمد بر کمر باغچه ات گذاشتی و

دیگر به میز توالت ات نگاه نکردی!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 1:59  توسط حسین حقیقیان  | 

دو روز به یاد موندی همراه سعید  وسیاوش وسارا.ساعت دو شب تصمیم گرفتیم بریم.اولش فکر کردم مردیم ورفتیم تو بهشت.واقعا زیبا بود وآرام.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 1:57  توسط حسین حقیقیان  | 

 

می بینی پوست صورتی

دیگر در شعرهایم نیستی

و من، از چیزهای دیگر پر شد

و "تو" دیگر نیستی

حتی در استفراغ مستمر روح ام!

 

می بینی پوست صورتی

چه زود می گذرد خیال عاشقی

نه تو دیگر از خون هراسی داری و

نه من

از خانه ی بی تو

چه زود!

 

می بینی پوست صورتی

همه چیز همان است که بوده

وخواب زمستانی ما

حجّت ِ ماندگاری نساخت

تا بیداری کسی

حتی خودمان

 

می بینی پوست صورتی

صداقتمان هم دروغ بود

مثل خواب

لذت اش عجیب

ولی سراب

 

می بینی؟

من دیگر نمی بینم تو را

کفّاره ی صداقت ناشیانه همین است

که روزهای خوب تکرار نشود

حالا دیگر، می بینی!

 

 

غروب جمعه/31/خرداد 1387

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 4:53  توسط حسین حقیقیان  | 

می دانستم شب فرا می رسد

می دانستم روز دنبال اوست

می دانستم بهم نمی رسیم!

ساده تر از آن بود که فکرش می کردم

از جایزه های دوران کودکی خبری نیست

انگاری همه چیز دنبال هم اند و

هرگز از بیرونم چیزی غیر از خودم درک نکرده ام

یعنی که تنهایم

یعنی چیزی غیر من نیست

تا حالا عاشق شده ای؟

تا حالا شده عاشق نباشی؟

من تنها دوبار معشوق خودم را دیده ام

من تا به حال همیشه عاشق بوده ام

اگر برود ،من را نبرد

دل ام نمی آید دنبال اش بروم

وتمامی دارایی روح ام را به دیگری بسپارم

از درون کادر دوربین کودک ام

بیرون را به رگهای دل خواهم می بینم

واحساس قدرت می کنم!

درگیرو دار رسیدن به پایان

وسوسه ی در طول راه

مرا به عرض راه می برد

دیده ای گاهی وسوسه چگونه پر رنگ است

زن وخانواده

کودک وآرامشی برای پیری

من ماندگار نیستم

 

روح من در لابلای خیانتها زنده خواهد شد

وبه راه خود ادامه خواهد داد

 

قرعه باید بکشم

در دست راست ام روز بود و

در دیگری شب!

تو چشمانت را که ندیده بودی وقتی عاشق من بود!

دو دست ام را گرفتی و

من همه چیز را وا دادم

وروزگار به راهش ادامه داد

شب وروز پشت هم آمد و

رفت

تمام آنچه در دستم بود.

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 4:1  توسط حسین حقیقیان  | 

کبوتر در خوابم انسان شد و

من را به بستر آزادی راه داد

دیر می شود قرار درونی ام

به خودم بد قولی کردم

و تو را در ساعتی که باید رها ،نه!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 6:44  توسط حسین حقیقیان  | 

 

 

یک اتاقک خالی/که یک صندلی بیشتر جا نداشت/بیرون آن/یک صندلی خالی/که یک نفر هم روی آن جا نداشت/

صندلی خالی/روز بارانی/علفزار زرد ونارنجی/وکمی قار قار کلاغ/مرا به یاد داستان عاشقانه می اندازد/تو را چطور؟/یک سال/دو سال/سه سال/حرف های عاشقانه را که نمی توان گفت/سه سال طول کشید/تا من سه ساله شدم/

صندلی من سقف دارد/صندلی اوبی سقف است /اگر کسی نیاید/جای او می نشینم/تا خیس شود/تمام بدن ام وسرمای آن برود بر وجودم/تا خاموش ام کند از او/صاحب اتاقک فردا می آید/ومن در سه سالگی می روم/28 دیماه 1381

 

آخرین بار که چیزی شمردم/اشتباهی صورت گرفت/یک /دو /صد/دیگر حوصله ی بقیه را نداشتم/وقتم زیادی نداشتم/اذان نزدیک بود/

کلاغ که قار قار نکرد/در روز سردی که باران تکلیفش با خودش معلوم نبود/دست من با جیبهای من قهر شد/تا بیشتر با سلاحی اجین شود/که پر بود از گلوله های جنگی/آقای کلاغ ایست/کمی بالا رفت/دوباره/بالاتر/نقطه شد/اگر رگبار می زدم/رنگ نقطه را عوض می کردم/امّا پرنده/حتی اگر کلاغ باشد/روی زمین نمی ماند./28 دیماه 1381

 

به وز وز ِ مگس گوش می دهم/حرف جدیدی برای گفتن نداشت/کشتمش/و در ِ اتاق برادرم را پالتم کردم/روزها ،روی پنجره ها،دیوارها/وشب ها بر روی فرش نقاشی می کنم/پیشرفت خوبی دارم/از گذشته ام شراب می نوشم و،مستم/وبرای آینده/باغچه را پر از روزنامه باطله کردم/روزی سه نوبت آب می دهم/فصل بهار نزدیک است!/1381

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 3:23  توسط حسین حقیقیان  | 

 

بی شک از راه خود باید رفت

از پیچ وتابهای ناخوانده

بی شک

باید که رفت

لیوان ویسکی در کنارم می رقصد

هجوم افکار، شهوت می سازد در من

هجوم خاطره هاامّا،طناب دور اختیارم

خون می ریزد از روحم

خواب ام می گیرد

اندام ِ دور وبرم تب دارد

وتب را،تبی دیگر از بین خواهد برد

خواب نمی بینم

بیداری ام پر از رنگ است و

در سیاهی وسفیدی آرام ترم  من

داستان،بلند می شود

تواز تکرار خوبیها آزرده نیستی؟

زیرا که به آخر جاده،نمی رسم

لباس ام را می کنم

همه مرا می بینند

وعریانی،همیشه تعجب آور است

گفتن اینکه می خواهم با تو بخوابم،بعد سلام

واینکه می خواهم تنها بدوم،بعد خوابیدن

تمامی  خاطره ها که خوب نیستند

امّا همه شان،شادی آورند

زیرا که خرمان از پل گذشته و

پلی ناشناخته

لیوان ویسکی در کنارم می رقصد

تا من همه چیز را

حتی خودم را

فراموش کنم!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 2:49  توسط حسین حقیقیان  | 

 

من خیال می کنم باید چیزی غیر از این باشم.تردید هایم ،هر لحظه،به رنگی جلوی چشمانم می رود.به سرعت ماشینهای در اتوبان!انعکاس اش را در سرعت افکارم می بینم که نمی توانم خود باشم.چقدر سریع می گذرد این اتفاقات و،من به ثبت جادوی لحظات نمی رسم.حتی به ثبت لحظات جادویی ام!رنگهای خاکستری در من تفکیک می شوند ومن،سیاه وسفید می بینم.دیگر خیلی رنج بکشم ورنگی از گذشته ها را با آن قاطی کنم و،کمی از سیاه خالص در آورم.

همه چیز سریع می گذرد از من،در من.ودیگر خیالات توان مقابله ندارد.کمی واقع بین شده ام.این تنها خیالی است که برایم مانده.واژه ها ارضا کننده نیستند.واژه ها تمام واقعیت در من نیستند.این را کمی بعد از آن فهمیدم که تصویرها نیز!ابزاری برای ابراز خود ندارم.کمی باید دیوانه تر از این باشم.یک اتفاق را باید ،که خودم را قانع کنم.اتفاقی که شاید هیچگاه نیفتد ،تا من همینگونه بیمار بمانم.

درون تمامی گذشته ها وحال ام،دنبال چیزی هستم تا با من حرف بزند.می خواهم کمی از تنهایی ِ تکراری ام در بیایم.پشت سرِ هم چیزهایی از ذهنم رد می شود.مثل حرکت ماشینها از اتوبان.

دوست دارم راه بیفتم در خیابانها ودر روی در ودیوار نقاشی کنم وشعر بنویسم و...

تمامی اتفاقات را در خیابان ها ودر بین دیگران خلق کنم.

 

آخه باید یه چیزی باشه که توی این لحظات من رو ارضا کنه.اصلا شاید من اون چیزی که تصور می کنم نباشم.اون چیزی که تا حالا،حال می کردم باهاش.من چیا رو دوست دارم؟سکس؟پول؟خدا؟کمک به دیگرون؟تعریف شنیدن؟نقاشی؟شعر؟ یا ....

 

وقتی حرفهای من تمام شد

تمایل ِ من به رقصی خطی

با رنگ پر زِداغ ِ تن آغاز می شود

من گیر کرده ام

لای دنده های چرخ ِ جهل

به ریسمان شب پناه می برم.

 

حقیقیان/بهار ۱۳۸۶

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 5:54  توسط حسین حقیقیان  | 

 

 

تنها به دیدن موهایت رضایت می دادم/امّا .../

محکم نبود نگاهم/نمی دانستم/موهایت به ابرها چسبید/روحت در آسمان ریشه کرد/نمی دانستم/خواستم تو را ببینم/امّا نگاهم پاره شد/تو رفتی /من ماندم/ 1381

 

اگر بگویی کودک ام،حق داری/چند روزی است که بادبادک بازی می کنم/

شانس آوردم/تو را مثل خودت کشیدم/این بار،من تو را خلق کرده بودم/اختیارت دست من شد/تو را کنار ماه گذاشتم/درون چاه دیدم ات/نمی توانستی شکایت کنی/

اگر بگویی کودک ام ،حق داری/نمی دانستم رویا با واقعیت تفاوت دارد./27/7/1381

 

نوری که انرژی اش از چرخش من به دور توست/خورشید را می چرخاند/وتو در روزهای سرد/گُلی می کاری/با سرخی لبهایت./1/6/1382

 

دانه هاس تسبیح/بر دست من غریبی می کرد/تا شانسهای دوران زندگیم را/نتوام بشمارم./1382

 

پرنده ام با قفس پرید/ودر اینه ی بزرگ من/عکس خودش را ندید./1382

 

وقتی که بیایی/من،من می شوم/وتو،خودت/وشعر خواهد مرد./1382

 

وتو سنگدلانه/شعری به وزن سنگ را می پسندی ومن/نرمتر از گلهای شاد بهاری/با هر لمس دستی غریب/می میرم و دوباره زنده می شوم./1382

 

من انرژی شمع ام/تو نور آن/وکسی از من خبر نمی گیرد./1382

 

از وقتی که احساس کردم باید بیشتر بنویسم/ترسی تمام وجودم را فرا گرفت/که چرا/با من سخن نمی گویی؟!/1382

 

شراب دو ساله را/در انتهای دالانی سیاه/سرمی کشم تنها/موشها را ترک می کنم تا صبح/وسپیده ای که ندمید/4/6/82

 

با شیشه های شکسته/پنجره ی بسته نیز/به مقصد می بردم./1382

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 3:36  توسط حسین حقیقیان  | 

 

گاهی آدم هوس می کنه اونی که توی تراس طبقه هفتم کنارش واستاده رو بندازه پائین.یا وقتی تو عرض خیابون داره کنار یکی رد می شه  رو بندازه زیر ماشین.امّا نمی دونم چرا اینکارو نمی کنه.گاهی دوست دارم اونی که خیلی دوسش دارم رو به زور باهاش سکس کنم.یا اینکه دروغ بگم برای اینکه چیزی رو بدست بیارم.اینها همش عقده می شه تو من و دچار افسر دگی میشم.اهل قرص وآرام بخش نیستم.اصلا هم بیمار روانی نیستم.امّا گاهی دل ام میخواد اینکارا رو انجام بدم.اگه کاری توی ذهنم باشه ومن انجامش ندم،باز هم گناهکارم؟یا اهل خیر؟

دندونام خیلی درد می کرد.هنوز نتونسته بودم برم قرص بگیرم.هر چی هم با زبون بهش می مالیدم ،بد تر میشد.امّا هی دوباره اینکارو ناخواسته انجام می دادم.درد لذّت بخشی نبود.امّا نمی دونم چه حسی تو من این کششش رو می آورد؟چند روزی بود حالم خیلی بد بود.دندون دردم رفت روش ومن دیگه خیلی داغون بودم.دو تا درس پیش نیازم رو افتاده بودم ویک سال عقب افتاده بودم.انگار بهانه شد که به همه چیز شک کنم.بی انگیزه بودم.حس هیچ کاری رو نداشتم.همش دل ام می خواست بخوابم ومی خوابیدم.دیگه شعر ونقاشی ارضام نمی کنه.می دونم باید یه چیزی رو تجربه کنم.مثل خوره افتاده تو جونم.مثل ویروس توی کامپیوتر تمام برنامه هام رو به هم زده.شاید بادی آرت خوب باشه.یا برم تو خیابون وجیغ بکشم.امّا باز هم خواب غالب می شه ومی رم خوابم.

اگر آدم تمامی اونچه که هوس می کنه رو انجام بده،تو بهترین شرایط زندگی می کنه.مثلا اگر اون روز من سعید رو از اون بالا مینداختم پائین شاید حالا حالم بهتر بود.یا اون روز به زور هم که شده با یاسمن سکس می کردم.اون دوست نداشت.تو حد میکینگ لاو راضی بود.امّا من بیشتر می خواستم.امّا زندگی توی گذشته ،با اون چیزایی که یاد آدم میدن مشکل ایجاد می کنه تو آدم.عذاب وجدان پدر آدم و در میاره.مثل اون روزی که توی کافه مریم بغض کرده بود ومی خواست من بهش پیشنهاد بدم ومن ندادم.من گناه کردم، نه؟یا اون روز که رفتم توالت ووقتی نشستم دیدم یه سوسک از توی سوراخش اومد بیرون من از ترس آب گرفتم روش.فکر کنم مُرد!من یه موجود رو کشتم!شاید اون چند تا بچه داشت که احتمالا الان مردن!

می شینم سیگار می کشم وچای می خورم وهی فکر می کنم.به تمام این گناه ها وخوبیها وقضاوت دیگران!وحتی خدا،که برایم شبیه آدمی ساخته شده که من نتونم باهاش خیلی از اوقات دوست باشم.نه کسی روانداختم،نه کشتم،نه سکس کردم،نه....وزندگی با همین کسالت برام درگذره!

 

حقیقیان/31 خرداد 1387

غروب جمعه/اذان مغرب

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 1:31  توسط حسین حقیقیان  | 

 

رویا وواقعیت چه تفاوت دارد/وقتی تو تلخ باشی/ 1379

 

دانه دانه/می ریزد بر سرم محبت/وتوری نامرئی،نخش را کشید/دیگر اسیر شدم/دیگر مشکل این نیست که بال و پر شکسته/دیگر قفس است ومن وامید به رهایی/1379

 

وقتی آن روز فرا رسد/حتی صدای خودت را هم نمی شنو/آرامش جدایی تو را با خود می برد/به آنجا که نه می شناسی و،نه .../امّا می روی/حال می بینی/که خوابی بیش نبوده./1379

 

با قطرات شمع آب شدم/گلی دیدم تشنگی فریاد می زد/یادم افتاد که سال پیش عاشق بودم و/امسال معشوق/گزینه ی درست را با ضربدری رویش مشخص کن/1.عاشقی/2.معشوقس/احساس کردم که عاشقی جواب است/رویش ضزبدر زدم/پس معشوق شدم/وتازه فهمیدم/آیا سارای گناه کرد که خدا شد؟!/ 1379

 

آخرین باری که نقاشی کشیدم/خواب دیدم خورشید نور آبی دارد/ودر قفس،دوپرنده/وقتی تندیس شدند،آواز خواندند/مرز بین آسمان وزمین/آخرین تابلوی نقاشیم شد/آنگاه بود که تصویرم تمام/واولین بارگفتم:دوستت دارم/ 1379

 

دیشب بر پنجره ی اتاق ام/نور چراغ منعکس شد/وامشب نور من/بسیار جستجو کردم/تا انعکاس ام را پیدا کنم/مبهم بود/ولی بالاخره فهمیدم که بهار بود./1379

 

 

با شیشه/نمی توان شمع را مخفی نگه داشت/که این نور درونی/با شیشه ی شکسته ی حرفهایت/مخفی نمی ماند./1379

 

از آواز آن پرنده ی سنگی/فهمیدم هنوز عاشقم/و از دو /ما را احساس کردم/ومرگ عشق را از یاد بردم/

وقتی اشک شمع تمام شود/وصال او آغاز می شود/وآنگاه است که ما ننمی بینیم،شور وحال شمع را/ووقتی اشک ریختن من هم تمام شود/تو مرا دیگر نخواهی دید/ویاد لحظات عشقبازی ما/تو را زنده خواهد داشت/تا روزی کودکانمان/ما را به باد فراموشی خواهند سپرد/وما در دریای عشق هستی/قطره بودنمان را فراموش خواهیم کرد./ 17/12/1380

 

در رویایم/بادبادک ات کردم/تا مال من باشی/موهایت را در ابرها گم کردم نور از لایشان به خود تاباندم/اشکهایت برگهای پائیزی کردم/ بادبادک،عشقه وار دور انگشتانم می پیچید/وموهای افشان تو،وجودم را/امّا تا خواستم بدنت را تجسم کنم/شب شد،گمت کردم./1380

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 21:53  توسط حسین حقیقیان  |