تبليغاتX
شعر زندگی
شعر،داستان،دل نوشته و....
 

 خاکستر از برگهای سبز، خاک و

طوفان زمان،چروکِ من

به خودم مشغول می شوم

تا خودم را فراموش کنم

فکر تنها نبودن،تنهایی می آورد

وخط خطی کردن تمامی زندگی

از تمام خیالات، خالی ات می کند

خوشبخت شدم!

از دامن تو

فشار خون ام را تنظیم می کنم

دریا گشتم

چروک های لباس ات،حرکت آب و

پوست پنهان در حجابت

ایمان به خداست

باد وزید

برگها همه رقصان شد و

من

امّا درخراشیدن ها

جنس خودم را کشف می کنم!

 

حقیقیان

بهار 1387

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 2:28  توسط حسین حقیقیان  | 

 

 

دیگر نمی دانم چونه ابتکار کنم/در گفتن دوست دارم/که دوستت دارم./1379

 

لبت را روی سیب نگذار/که درآینه/خد را ببینی./1379

 

آ ن روز که رفتن تقدیر تو شد/قدرنشناسی،تقصیر من./1380

 

کاش زیبا دوست باشد،مثل من/که در شب ِ دل ام،ببیند ماه ام را/وشب دلیم را فراموش/

می دانم افسوس،در تنهائیمان ،فردا/می شنوم/یادم،تو را فراموش!./11/6/1380

 

تندترین بوها/بوی عرقی است که زمان تولد/در من ایجاد می شود/

با کمان شهوت/تیری به مرکز جنسی ات پرتاب می کنم/خون ریخته شده از زخم ام/تنت را گرم می کند/برای حرف های بی صدا/

من با وجودزمستانی ام/مثل هیزم آتش ات می زنم/بویی حاصل می شود/تندترین بوها/از عرق تولد من است/

وقتی که من با تو هستم/حواس پنجگانه/حس عجیبی دارند برای حمله به تو/جنگی مقدس/از جنس توحش بدوی/اینجا تولدی در حال وقوع است/لطفا بی اجازه وارد نشوید/

سیگاری روشن می کنم/در آرامش بعد طوفان/فضا را آبی می کنم تا تورا آرام کنم/دستم،نشان مادری ات را لمس می کند/تا حس تولدی دوباره،تجربه کنم/بی آنکه فریاد کنم/بی آنکه فریاد کنی/

تن ات سرزمینی به وسعت جهان/که می تواند مرا در خود متولد کند/اما من،غرق آسمان/رویای زمین دارم./1381

 

گفتی اگر وباره بیایم/نمی گذارم چشمانت بر لبم بیفتد/هر چیز جای خودش/چشم روی چشم/لب روی لب/اگر هم چیزی اضافه بود/من نگه می دارم./20/11/81

 

این بار،خانم عشق،چادری سرش کرده/تا دیدن موها،مرا دچار توهم نکند/این بار،بادها با وزش موهای تو می رقصند./1381

 

(chat)

آیا تو برای خودت پروانه داری؟راستش رابگو/من کسی را ندارم/اگر می خواهی،یعنی کسی را نداری اگر/من پروانه ام/

نه،من پروانه ندارم/با یک پیله حرف زده ام/امّا تا پروانه شد،رفت/

وقتی همیشه می شنوی ،نه/آری تو را مضطرب می کند/راستی،خودت را معرفی نکردی/شمعی یا گل؟/شمعی اگر،خداحافظ/من طاقت سوختن ندارم/ 1381

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 18:46  توسط حسین حقیقیان  | 

 

ماسکی از ترس دل دادگی

بر دل ام رسم کرد،آن که بی هنگام از آغوش ام رفت

وقتی سایه ها به سوی قبله مایل شد

وچرک خستگی ها،رنگ زندگی آرام!

فکر نکنی از زندگی خسته شدم!

فکر نکنی از اینکه زنده ام،هراسانم!

بهار،در پوشش تکراری خود نیّتی دارد!

 

خواب می بینم درون ویلایی آبی،آسمانی

دست در دست دخترک موبور خوشبختی

می رقصیم

از عشق

درساعاتی که ماسک دل دادگی را،برای خوردن چای

کنار می زنیم

پرده ها را

خورشید پشت ابر کپک زده بود!

 

حقیقیان

بهار 1387

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 23:27  توسط حسین حقیقیان  | 

 

از تن من باج می خواهد

کیش می شوم

خویش را به یاد می آورم

آسمان را خط می زنم و

به جایش می نویسم ،پنجره

سهم من اندک بود

فقط من بودم.

 

حقیقیان

بهار1387

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 19:5  توسط حسین حقیقیان  | 

 

دومین باره که یه اتفاق تو کافه تمدن میفته.وقتی زنگ زدم به سعید و دیدم نمی آد،کمی با ناراحتی رفتم کافه تمدن بشینم.فهمیدم علی هم تهران نیست.باز هم دل ام گرفته بود ومی خواستم با یکی حرف بزنم.تنها نشسته بودم و داشتم مقاله های مجله ی تندیس رو می خوندم.به دخترهای کافه نگاهی مینداختم وسیگار می کشیدم وادای آدمای بی خیال به این چیزا رو در می اوردم.روی میز روبرو سه تا دختر بودند که واقعیتش دو تا شون خیلی غبطه بر انگیز بودن!خیلی دلم میخواست باهاشون بخوابم.روی دو میز اونطرف ترم یه دختره با چهره ی معصومش با دوتا پسر نشسته بود،که اون پسر ریشو زیدش بود.داشتم به تنهایی خودم فکر می کردم ،واینکه حقّ من این بود؟تو این شرایط اس ام اس تو اومد که با شعر من به انتهای آرامش رسیدی.موندم چی جواب بدم.هنگ کردم.اون اس ام اس رو شاید به ده پونزده نفری فرستادم.فقط تو جواب دادی واینم اینجوری!

این نوشته مال عیده.همیشه دو روز اول که بابلم خیلی خوبه.از روز سوم حالم بد میشه.توی اون کارگاه لعنتی تنها میشم وتمام خاطراتم زنده میشه.مشغول کشیدن تابلویی بودم که خودم نشستم ویک دستم جنینه ودست دیگم (آمِلی)،عروسک خرسی که بچه ی ما بود،ورنگ غالب تابلو هم سیاه.اگه ازش عکس داشتم می ذاشتم

تو نامه.بر اساس اون تابلوی نیمه کاره که جلوم بود شروع کردم به نوشتن:

 

جنینی از خاکستر در دستی و

عروسکی از برف،در دیگری

تمامی آنچه که از تو مانده

 

خواب ها وبیداری ها در هم می ریزد

گم تر از هر روز دیگر

به گناهی دل خوش ام

با دود سیگاری خودم را فراموش می کنم

خانه ام را جارو می زنم

تا بهانه ای برای بازگشت خود پیدا کنم

سیاه می بینم

سپید می نویسم

وروزگار را دست در دستان خود می گذرانم

تازگی ها راحت عریان می شوم

عریان می کنم

واین نشانی است از اینکه

آدم شده ام!

خیال وواقعیت

در تسخیر من است

می فهمی که من چقدر بزرگ شدم؟

 

واز تمامی این واگویه،همون سه خط اولش کافی بود!با اندکی تصحیح.واینو واسه یه سری فرستادم:

 

جنینی از خاکستر در دستی و

عروسکی از برف،در دیگری

تمامی آنچه که از تو.

 

یعنی من اینقدر بد نوشتم که این همه زجر باید کسی رو به این همه آرامش ببره؟یا اون حس مادریت خواست به من امیدی بده؟یا اینکه من دارم درست میرم و،دردهام واسه دیگران آرامش زاست!

رویا،خلوت،خوشبختی وخلاصه همه چیزت تو کوتاه مدتی از دست بره!بعدشم باید این حرفا رو که لیاقتتو نداشته،قدر این مرتبه نشناخته ای یعنی چه؟ وهزار تا چیز دیگه رو بشنوی!ولی من آدمی از دست ندادم.رویاهامو از دست دادم.کسی که سالها با رویای عشق به زن زندگی کرده،حالا حسی جز سکس نداره!اینو کسی می فهمه؟من بعد بهاره هفت سال طول کشید تا کسی رو باور کنم،کسی اینو می فهمه؟من تمام اون چیزی که می تونست کمی تو این دنیا آرومم کنه رو از دست دادم،همه می فهمن!تمام پافشاریهام واسه این بود.تمامی تکرارم واسه اینه.از یه روزیم گذاشتم دست خدا،خودش باید بده،ما چیکاره ایم.من فقط منتظرم.امّا تو این روزای انتظار با خاطرات لاس می زنم!اینها آرامش بخشه؟چرا پس خودم مضطرم؟

اون دفعه  داشتم فکر می کردم که چرا خیلی ها بهم میگن تو آرومی؟منظورشون آرامش داشتنه،یا اینکه فقط مثل اونا کارا رو انجام نمی دم اینو میگن؟راستش خیلی تو این روزا با خودم درگیرم.چرا باید در مورد آدم فکری بکنن،که اون آدم اون نیست.چرا من باید واسه برقراری اخلاقیات ودرست زندگی کردن رفتارهایی بکنم که درونم اونقدر نیست.چرا باید فکر کنن من خوبم؟یا آرومم؟یا مهربونم؟بعدش طرف شیفته بشه بیاد طرف آدم،بعد تو بهش بگی بابا از این خبرا نیست،بی خیال.اونم دوباره بذاره به حساب تواضع وخوبیهای بیشترت وبعد بوی گهت خفش کنه!شاید فقط خستگی از این وضعم باشه که نظر دیگران جلوی آزادی من رو گرفته.هزار تا شوخی کثیف تو یه جمع می کنم،میگم نظرتون در مورد من چیه؟یکیشون میگه خیلی با شخصیتید!!!جدیدا دوست دارم همه از من بدشون بیاد.بگن دیوونه است،کثیفه و....از درون روز به روز دارم تنها تر می شم واز بیرون باید بار یک آدمی که همه دوسش دارن به دوش بکشم.اینا رو گفتم که بدونی چقدر پریشونم.دلیل دیگه ای که از اینکه من آرامش زا باشم،متعجبم!

 

خواهری !بهانه شدی که کمی حرفای دل ام رو بنویسم.ممنون!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 14:25  توسط حسین حقیقیان  | 

 

 

صدای سوت خدا آمد/بازی شروع شد/هرکه به راهی/نه مسابقه ی سرعت،که ماراتنی عظیم بود/همه با هم،ولی تنها/بعضی به دیگری خندیدند/فکر کرد دیگری اشتباه می رود/مدتی گذشت/دیگر بازی نبود/تفریح شد/عده ای خوردند/عده ای خوابیدند/وعده ای نفهمیدند/بعضی با لگد تشویق کردند/صدای سوت داور/به نشانه ی خطا/گوش مشتاقان مبتلا شد/هنوز سوت پایان زده نشد/احتمالا بلندتر از خطاست/ما می شنویم/سوت خطا را هم شنیدیم./12/2/1379

 

خوشی های روزمره ی من /ابرهای جلوی خورشید است./ 1379

 

خورشید تنهاست/نمی خواهد دور کند ابرها را/او عاشق است/ولی تصمیم گرفته شیرجه بزند/یا به قطب شمال،یا جنوب/آنوقت دیگر کسی او را مقصر نمی داند/

باران نمی بارد/می خواهد بمیرد/ولی یک دانه ی لوبیای جادویی/از زمین شروع به رشد می کند/به خورشید می رسد/خورشید را در آغوش می گیرد/ومجسمه می شود/وخورشید همیشه/در سوز وگداز می ماند/دیگر نمی تواند بمیرد./16/2/1379

 

آرامگاه/شمع تازه ام را دوست داشت/ولی،او هنوز/در رحم تاریکی اتاق ام لمیده بود/کبریتم هم،قابله ی خوبی نبود/نمش او را پیر نشان می داد/ولی از عشق/علاءالدین خاموش/شمع را به زحمت روشن کرد/توانستم شعله ی غمزده اش را/از روشن کردن اتاق ام/با گریه خاموش کنم/آه که تا آرامگاه فاصله/هزاران اتاق تاریکم/تنها یاری کننده اش نیز/تختم بود/همان که چند ماه پیش فهمیدم بالدار شده/امّا از شوق دیدار/شمع دو بار سکته کرد/وسومیش به محض رسیدن بود./12/4/1379

 

محدودیتی ندارد/بیا داخل بوم نقاشی ام/آتش ات را آنجا روشن کن/اینجا نشسته ام/منتظر آواز تو/بیا از سنگها بخوان/که من مدتهاست سنگ شده ام/بیا که جز این/راهی برای نجات ام نیست./1379

 

بوم های من/ جای نقش توست/حتی وقتی زنی را برهنه می کشم/

تو نهفته در همه/مرا می بینی/ومن همه را می بینم/تا تو را ببینم/حتی وقتی زنی رابرهنه می بینم/

مشتاق تر از من،صدایم می زنی/می شنوم/بی تو/زنی را برهنه می خوانم./1379

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 2:43  توسط حسین حقیقیان  | 

 

با سکوتم تنها،به اتاق رسیدم/در را باز کردم/ولی هیچ ندیدم/سه پایه،قلمو ورنگهایم/فقط قلبی پر از عشق،پر از خدا دیدم/در آغوشش گرفتم وخوابیدم/وواقعیت رویا را چشیدم/11/2/1379

 

آنگاه که تنهایی مرا حامله می کرد/نه ماه باران نمی بارید/ودختر همسایه/از پشت پنجره/جای باران/عرق شرمساریم را عشقبازی می کرد/

آنگاه که تنها بودم/سه روز قبلش مدرسه ها تعطیل می شد/وپیر مرد بقّال/تخم آفتابگردان می شمرد/تا شاید باران ببارد/

آنگاه که تنها بودم/هر روز تقویمها قرمز بود/وپدران/توپ بچه ها را باتخم آفتابگردان عوض کردند/تا عروسک دخترها/لبشان کبود شود/

آنگاه که تنها بودم/شمع در شعر قبلی ام تمام شده بود/وفانوسها،از مد افتاده/

وقتی که تنها بودم/بیست سال حامله بودم/که باران آمد./1379

 

 

تمام خاکستریهای وجودم/با پاکیهای دل ام/با تقدس روحم/در هم آمیخته شد/ومن حسین شدم/یک وجود آبی/آبی تر از خاکستری/21/1/1379

 

باز هم بوسه ای می فرستم برایت/مطمئنم به تو خواهد رسید/وتو روزی خوشبخت خواهی شد./10/1/1379

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 14:34  توسط حسین حقیقیان  | 

 

 

احساس سیرابی می کنی،رو،به روی خلقت

پس می زنی باران را

سینه های ابر ،در روح تو مخفی است؟

به آدمک های رنگی نگو که

پر از دروغ ایده آلید

از تنفّر واقعیت

 

ابر سیاه باران می زاید و

ابر سپید

تذهیب سادگی آسمان آبی است

که دیده نشویم

از آشیانه ام

تفنگی،گلوله ای،دردی بر می دارم و

نقطه ای نادیده را

نشانه می روم

به هرکجا که رسیدیم

هدف آنجاست

هنوز که اهل جنگ هستی؟

 

دربازیهایم،روشنایی می سازم

چشمان ام هنوز گرم است

وتصورم اینکه

بده بستان من ودرخت،زندگی ساز است

درون جنگلی

اسطوره ای است ،"انسان زندگی"

که فکر می کند،حرف می زند ومی خندد

امّا پروانه ای

به سراغ صندلی خالی روبرویی ام در کافه ها نمی آید

تا اسطوره ی تمام گیاهان باشم!

 

آَشیانه ام را رنگ می زنم

با نقوش اسلیمی،لباس عادت ِنماز

آرام ام؟!

عده ای با من خود می شوند

واز رنگ لبهایشان پیداست

که دقیقه ی بعد، تنها می شوم

 

بادبادکی گمراه بر درخت آشیانه می کند

در آرامش ام

تکالیف ام را که نمی فهمم

پیروی ِ تنها،شادی دهنده است

اگر بعدش نفهمی

که بر روی آب راه رفتی!

 

ای ندیده ی من

ندیده ام!

 

حقیقیان

 پنجشنبه دوم خرداد 1387

کافه تمدن

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 15:37  توسط حسین حقیقیان  |