تبليغاتX
شعر زندگی
شعر،داستان،دل نوشته و....

 

 در انتظارش نشستم/اکنون دو سال است بهاری دارم/که هر چها فصل اش بهار است./13/12/78

 

کمی که رفتم/بوی بهار را احساس کردم/نزدیکم بود/ولی کسی لباس عید نمی خرید./12/78

 

دخترک غمگین/وقتی روزنامه ی عصر می خواست منتشر شود،گریه می کرد/اینجا بوی آب یخ زده بود./78

 

دنیا را آبی می کنم با پلکهایم/تا عاشقانه تر ببینم اش./10/12/78

 

هم محلیهای لعنتیش دهانش را بستند/تا به من سلام نکند/ولی مرا ندیدند/که بوسه های عشق برایش فرستادم/چشمانشان از زیبایی او کور شده بود./10/12/78

 

ستارگان منتظرند،ماه منتظر است/وآسمان منتظر/منتظر انسانهای عاشق/منتظر کسانی که آنها را دوست بدارند/نورشان،بزرگیشان،عشقشان را/به آسمان نگاه کنید وهمه چیزهایی که در آنند/چشمان خود را ببندید/نه برای ندیدن/بلکه برای درست دیدن/برای سفر به آنجا/که بروید وبگوئید دوستت دارم ای آسمان عاشق/دوستت دارم ای آسمان آبی/1377

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 16:53  توسط حسین حقیقیان  | 

 

دو انار یکدیگر را در آغوش گرفته بودند،وانارهای دیگر در حال حسادت بودند.ولی آن دو انار آنها را دوست داشتند وبه طرف آنها رفتند.ولی جمع انار ها آنقدر آنها را زدند،تا یکی از آنها پاره شد.پریدم.خودم در حال افتادن بودم،ولی دانه های انار را جمع کردم.نوری آمد وبه من کمک کرد.دانه های انار را از نو ساخت وبه آن انار زجر دیده دااد.خوشحال بودم ،در حالی که به سرخی آنها حسادت می کردم.در دستم احساس گرمی کردم.دانه اناری هنوز در دستم مانده بود.دانه را به انارهای عاشق دادم.فکر می کردم سرد می شود دستم،ولی گرمتر شدند.یعنی تمام بدنم گرمتر شد.چون آن نور مرا در آغوش گرفته بود./21/7/78

 

کوزه ی شکسته بر کنار افتاده/کوزه ی گلی دیوانه/می خواست پرواز کند/بالهای او توان پرواز نداشتند/مجبور شدند فریاد بزنند/مگسها کمک./10/12/78

 

گلهای زرد مرا باد می برد/آسمان آبی ام را شب می برد/خیال های شیطانی ام را رویای عاشقانه/وبهارم را عمر می برد./12/12/78

 

بخواب ای بهارم!امیدوارم که امشب در خواب تو بیایم،تا شبی وجودم را در کنارت حس کنی!./12/12/78

 

پائیز را بهار می بینم،با وجود بهارم!/12/12/78

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 14:48  توسط حسین حقیقیان  | 

سطح خرید مردم بهتر شده!

حجم آن هم

ابرهای سپید هم که خشکسالی زائیده

برادر،بیا دعا کنیم!

شادی گسترده در فضا،تیره نشانمان می دهد

خطوط پرهیجان

دیده ی خندان هر انسان

به روی خودمان نیاوریم

سطح خرید مرده بهتر شده!

هرکه را می بینم سرجایش نشسته

فقط من جای خودم نیستم

و مردم(1)که هیچ نمی بینند،که

سطح خرید مردم بهتر شده

 

رنگ عدالت،آتش نفت است

جنگ است

رنگ تنهایی وگمراهی آینه ها

خوشبختی را با اقساط می فروشند

می خرم

خود را

به اقساط باز پس می دهم

دیده ام فرم درون ام را بنا به حرفه ام

رنگ ام را شاعرانه بگویم اگر

آسمان پر ستاره ی جنوب است

که ابر سپید پوشیده

بخندیم به خودمان

به قضامان،که

سطح خرید مردم بهتر شده!

 

بومی ندارم تا به بالاها روم

رنگ هایم کم است

سهم من را بدهید

کور می شوم

وازاین شهر نفت زده،دور

یک نقطه

وبه خط فقر وسطح خرید،گیر نمی دهم

رسول خودم می شوم

کوتاه فرصتی برای زندگی!

 

حقیقیان/بهار 1386

 

(1).می تواند مردمک چشم هم باشد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 18:6  توسط حسین حقیقیان  | 

  

 

 

شمعی که مقصد را خاموشی می بیند/پس با عشق نور می دهد./1378

 

 

کوزه ی شکسته ام مرده بود و/شمع کوچک اتاق ام در حال مردن/آه!کوزه ی شکسته ام با نور شمع نیمه جان چه زیبا شد!./1378

 

یه شب می خواستم با شمعها عشقبازی کنم/چقدر طولانی شده بود اون شب/شاید خورشید به شمع ها حسودی می کرد،آخه نمی اومد جلوی پنجره/یک روز که خورشید تو آسمونه/یه شمع جلوی اون خانوم می ذارم/طوری که هر دو تاشون باشن/اینجوری هر دو تا،شاد ِ شاد میشن!/1378

 

جنگی بود،نمی دونم چرا،ولی وجود داشت/به دریا پناه بردم همراه دوستام/دریا پارچه ای شده بود نقاشی شده/بالا زدیم و به اون پناه بردیم/شیری بود زیبا که می ترسیدم ازش/ولی اون منو دوست داشت/به نزدیکم می اومد،فرار می کردم/دشمن به داخل دریا اومد واسیرمون کرد/دیگه شیر رو ندیدم/به دنبالش هستم/کاش در روزهای اسارت ام ببینم اش./12/12/1378

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 12:35  توسط حسین حقیقیان  | 

چه روزای سرد وآرومیه.خودم تعجب می کنم که اینقدر پسر خوبی شدم.میام دانشگاه وبعد یه راست می رم خونه.تکالیفم رو انجام میدم واگه کمی بیکار باشم شروع به نقاشی می کنم(چشم نزن!).داشتم با آرش حرف می زدم،گفتم حالم خیلی خوبه،فقط مشکل مالی وعشقیم(جسمی،روحی) حل بشه هیچ مشکلی نیست.بعد دیدم این مشکلیه که تا آخر عمر همه باهاش درگیرن.دیدم بازهم دارم بهانه میارم.فقط سعی می کنم خودم رو سرگرم کنم وبه خودم اجازه ی فکر بیخود ندم.واقعا حالم خوبه.پر انرژی برای کارم.شاید تا آخر امسال اگر عمری باقی بود،چهار نمایشگاه بذارم ودو تا مجموعه شعرم رو با پول دزدی هم شد چاپ کنم!(باور کردین؟).راستی !شاید عکس کارای کلاسمم(عکاسی/کاریکاتور/تصویرسازی/حجم/کوفت/زهر مار و....) بذارم این تو.وکارای مرور به گذشته رو هم ادامه میدم.حرف جدید ندارم.اصلا من حرف ندارم!!!!!!هر کی منو میشناسه میدونه!

حافظ از مشرب قسمت گله بی انصافیست

طبع چون آب وغزلهای روان ما را بس

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:19  توسط حسین حقیقیان  | 

گاهی اوقات حس می کنم دیگه آرزویی برای زندگی ندارم.هیچ چیزی برام اونقدر کشش نداره که بشه انگیزه !چقدر من منتظر چنین روزایی بودم.دیگه خیلی چیزها فقط برام یه نیازه برای زندگی.نه تقدسی،نه رویایی،نه هیچی.خودم رو سعی می کنم سرگرم کار کنم.البته ماشاللا اونقدر دانشگاه کار ازمون میکشه که نخوامم همین میشه.نیست من اصلا غیبت نمی کنم وکارا رو نمی پیچونم!

این یه مدتی که صفحه ی بلاگم بالا نیومد ومن مشکلش رو نمی دونستم،هیچ حسی برای وبلاگ جدید نداشتم.خیلی ساکت تر شدم.چه خوش باورانه خیلی ها بهم میگن تو چقدر آرومی!!شایدم خودم هالیم نیست!

 

پند حکیمانه:یه روزی که خیلی حالم بد بود و با عشقم مشکل داشتم،ساعت 8 صبح رفتم سر کلاس دکتر شیری(تنظیم خانواده و....).نمی دونم چرا بی هیچ مقدمه ای گفت :اگر فکر کردین یه جایی از زندگی وجود داره که شما اونجا  بی مشکلید وجود نداره.حرف تکراری بود که توی اون زمان برام  هزار اسب بخار انرژی آورد.(اینجا یه جمله رو از ترس عواقبش سانسور می کنم).حالا با این جمله سرخوشم مثل خلا!

خودم حس می کنم چقدر پرت وپلا نوشتم،امّا از عمد دست نمی زنم بهش!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:52  توسط حسین حقیقیان  | 

 

رفته بودم گریه کنم/فریاد بزنم/به چشمه ای رسیدم/سییگار م را روشن کردم/ولی نه،کافی نبود/در آب رفتم/اناری پوسیده روی آب شناور بود/درون آب رفتم به دنبال اناری تازه که انار پوسیده را شاداب کند/پیدایش کردم وروی آب بازگشتم/ولی دیگر انار پوسیده نبود.../

 

با انار خواستم به گوشه ای بروم تا حداقل من نپوسم/دیدم راهی وجود داشت/دنبالش کردم وبه دریا رسیدم/دریا آرام بود ،ولی انار من را ربود/تازه فهمیدم که عاشق نیستم.(شهرک دریاکنار،روی تخته سنگهای خیابان 17،اواخر شهریور 1377)

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 15:48  توسط حسین حقیقیان  |