تبليغاتX
شعر زندگی
شعر،داستان،دل نوشته و....

 

کمر از نیمه های قصّه قاچ خورد

از تکرار زود به پایان رسیدن هام،می ترسم

که این همه دل کوچک ام جا دارد و

به غمی از آن سوها،سوسو ی شادی ام ،مه آلود

نیزه های وحشی بر تاب ام گرم ِ بازی

تا تاب ام پاره شود

ناز ِ همه را می کِشَم

نقاش ام

باران می شوم به کاغذها

سیب سرخ را هم در صندوقی گم کردم

روزه ی تنهایی می خورم

حتی با گور هم اجین نیستم

ثانیه ها خندانند

ابر از روی چراغ آسمان پاک شد

از درخت سرو هم بلندترمی شوم

دیگر آینه ای به قدّ خودم،خودم نمی بینم

چای و سیگار را کیمیاگر

تا کمی افقی تر حرف بزنم

از تکرار شب وماه وعشق،آبستن خیال ِ پرنده

ویار ِ لبخند ِ تو ام

که از تکرار شب وماه وعشق،زمین را گم می کنم

تکالیف ِ شب ام را خیالی نوشتم

تاب ِ تو

(خیلی نامردی،خیلی

مگه قرار نبود تا آخرش باشیم؟

مگه به تاریخ انقضامون نمی خندیدیم؟

گُل ام!از یه فرشته ی رویایی ،که واسه ی تو از آسمون اومد پائین،چه توقعی داشتی؟

خیلی نامردم،خیلی)

 

از دست ام در می رود و

کمی درد ِدل می کنم با مشق ها

سردتر

بارش برف شدم و

تمام سیاهی های تنهایی،سپید

کاغذی پاک ام

که کاغذ سپید خوانده نمی شود

شعر سپید هم

عاشق شاعر

وهیچ دستی لطیف

اشکان ِ سرازیر ِ جاوادانگی را پاک نمی کند!

 

 

حقیقیان/21/1/1387

در خانه ام،روبه روی ترانه های گوگوش

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 10:35  توسط حسین حقیقیان  | 

 

 

خودم را گیر آورده ام

به باران وبیشه وبوسه،دل گیرم

آشفته بازاری

در چهارخانه های رومیزی کافه

حرف ها ریخته ازمستی و پس مستی ها

که شاهد باشیم

آشفته تر از تو اَم،که خود اَم

گیر آورده ام همه را

راهها،روی کاغذها شوق رسیدن اند

معمولا، سه راه می افتم

تا اذان مغرب کافی،به نرسیدن ها

گیر می کنم

آسیاب زمان می چرخد

وجود ام آردی می شود

سپیدی پیری ام،نه قوّت قلب

نه پاکی

که همه سکوت برف در برابر سرما!

کمی از سکوت ام روی کاغذ پاره شد و

رحم کافه داد دار

سپیدِ مایل به سرخ

و سلول های دقایق هِی تولید مثل کردند

چه شباهتی؟!

 

شمد از کام یابی تن های چرک پوسید

وکاموای پُرز دار تن ات،توهّم پربود

که اغلب پرها وپرواز ها

آغشته به قیر است وگیر دادن ِ به وصل

آسان نبود بریدن ریسمان شب

جدا شدن

گشتن و

بازگشتن

به بنیادی ترین سلوی تنهایی

 

"آهای گنجشکک ِ اشی مشی

حسودیت نشه بِِهِم

لب ِ بوم من نشین"

 

شمد  از روی دل ام بر داشتم

باد شیپور به دست  رقصید

وکار از کارگذشت،به توهّم دورترها

گور فردا را می کَنَم

کمی از آرزوها را درنماز میّت حل می کنم

واز نو زاده

علامت سئوال را در آخرین شکست عشقی جا گذاشتم

وقتی برق می رود

چشم ها بسته می شود!

از یاد برد ه ام پرسشهای هفده سالگی را

تازگی ها روی سنگهای کافه ها نشسته و

مسیر رود دودها را به آسمان ِ بیمار می نگرم

پائیز را منتظر

برگ ریزان وحیرانی اش را

مسیر رود دودها را به آسمان،بیمارم

همه چیز را گم کردم

برگ می بارد

برف

زمستان می شود وزندگی جز شهوت هیچ ندارد!

سپیدی اندام اش می بینم

ضجّه های هوس اندود اش را

همه چیز تمام می شود و

بهار

بوسه ها ولمس های تشکر!

 

گیرم که تنگ کوچک بود!

گیرم که آسمان در تیررس نبود!

گیرم که

هیچ وقت به داشته ها سیر،نه

روحمان در تخت خلقت گرم ِ لولیدن و

من به هول ِ نرسیدن افتادم

از رسیدن!

 

حقیقیان

کافه تمدّن/17/1/1387

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 15:0  توسط حسین حقیقیان  | 

برای انجام یکی از کارهای پرفرمنس ام باید تمام دست نوشته ها یم،وبرای نقاشی هایم باید تمام اتود هایم را مرور می کردم.شاید بهانه بود.با اتفاقات پیاپی وسریعی که برایم افتاد باید خودم را مرور می کردم.این هم بهانه ای شد تا با هم ببینیم وبخوانیم.

  این نوشته ها وتصاویر مربوط به سال 1377 تا 1379 می باشد،که متاسفانه به علت تاریخ دقیق نزدن،از حافظه ی ضعیفم کمک می گیرم.به نوشته ها هم تغییری ندادم تا سادگی وبکارتش تغییر نکند.

 

یکی را دوست داشتم،زشت/همه از او بیزار/می خواستم ترک اش کنم/ولی می ترسیدم از اینکه روزی خودم زشت شوم/وکسانی که مرا دوست دارند،مرا ترک کنند/دلم گفت برو،ولی نگفت کجا/سرگردان بودم وخسته/به اتاق رفتم/به خلوتم/تنها کمکی که دل به من کرد این بود/بنویس وبنویس!(1377)

 

                                           

1377/آب مرکب وپاستل روغنی

                                                   

آب مرکب وپاستل روغنی/۱۳۷۷

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 11:56  توسط حسین حقیقیان  | 

روزهای آرامی است تقریبا.ترانه های قدیمی گوگوش را(نگام کن من چه بی پروا/چه بی پروا...)یا(بیامنو ببر نوازشم کن/دل ام آغوش ِ...)ومسافر کوچولوبا اجرای شاملو گوش می کنم ونَمکی گریه ی  آروم وکَمَکی آرامش.روزگار خوبیه انگاری.تقریبا حوصله ی اکثر آدمها رو ندارم ودوست دارم من رو بندازن تو یه اتاق ومن فقط کار کنم.حوصله ی دانشگاه رو ندارم تقریبا.اینا رو گفتم که بپرسم این نشونه ی بیماری که نیست؟دل ام خیلی برای نی نی گلم تنگه،خیلی.مسافر کوچولو که می رسه به باغ گل سرخ،لحظاتی به گل خودش شک می کنه که،اون گفته که تو این عالم تکه.ولی بعد می فهمه که.........اون با تمام غرور وفیس وافاده هاش،برای من تکه!

خلاصه اینکه حرفی برای گفتن ندارم.با اجازه میخوام طراحی های قدیمی ونوشته های قدیمیم رو بذارم تو وبلاگ.اگرم این لابلا شعرم اومد که میذارمش این تو.

                                                  

                                  آب مرکب ومداد رنگی/کاغذ ۴آ/۱۳۷۹

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 15:2  توسط حسین حقیقیان  |