تبليغاتX
شعر زندگی
شعر،داستان،دل نوشته و....

 

|رد پاهایت چهار وجه داشت

رنگ اش

انعکاس لبخندی به چشمی

به دستان زنانگی چنگ می زدی

ابر از خورشید باکره گی می گذشت و

من

خود را می دیدم

بی ریشه

گل می دهم!

 

به اندازه ی کسی،کنارت خالی

یک بستنی قیفی

که استواری کوهی سبز،به بازویش

شاید نرفتن

تنها راه ماندن!

بویی آمد

ماسیدن پوست به پوست

 

شاهد باش،که سبزینه ام با زمان چه لاس می زند

در انتظار زائیدن

کش می دهد ملاعبه اش را

آنکه طعمش را ماندگار می خواهد

وعده ها،دیر به دیر

 

روبه روی هر چیز تازه

می پرسم نام ام چه می تواند باشد؟

آنچه را حس می کنم

می پرسم،نام ات چه می تواند؟

لبهایی روی اشیاء دور و برم باز و بسته می شوند

روزی چند بار

دوباره زاده می شوم

با پس زمینه ی سیاه وسفید گذشته ها

تجربه می کنم

که آ رام آرام، آسمان لباس گلدار خوابش را می پوشد

می فهمم که ماندن،راه رفتن

 

روبروی درخت یادگار ها امّا

آینه می گذارم

نه خود را دیدم، نه تو را

خوشبختی گمشده ام هم، درآغوش ام

دستان گشاده ات

ساده تر از آنکه گفتنی

رازی بود بین ِ ما

راضی بود،بین ِ ما!

 

حقیقیان/زمستان 1386

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 15:32  توسط حسین حقیقیان  | 

 

نه آسمان در برم بود

نه تو

تنها کاغذی سپید وشعری سپید تر

ونهالی کپک زده

از صداقت ِ باغبان!

بومی سپید وخطوط سیاه عقده ها

که عشق ِ در رویا ماندگارتر

این را شیطان طی قرن ها فهمیده بود!

باور کرده ام تنهایی را

وآهسته تر در خیابان زندگی قدم می زنم

پایان راه را

در هر قدم می بوسم

دیده ام در زیر سنگ قبرها چه خبر است

دیده ام،دستانی که هر بار،برای آخرین بار

می گویند خداحافظ!

دیده ام

که چه زود فراموش می شود

تنهایی

 نو که اومد به بازار کهنه می شه

مثل دایناسورها منقرض بودم

برای ادامه ی زندگی

سیب خوردم وانسان شدم

و فراموش کردم

 

سوار بر غم وشادی ام

واین همان آزادی است

انگار

نه انگار!

 

حقیقیان/زمستان 1386

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 13:48  توسط حسین حقیقیان  | 

گاهی اونقدر اتفاقا ت سریع حادث میشه که گمراهی وپریشونی بد دست وپا تو می بنده.تمام چیزایی که روزی سرمایه ی تو بودن،ظرف مدت کوتاهی باورت میشه که،نه،اینها واقعیات زندگی تو نیستن وفقط تو دوست داشتی که اینطوری باشه،فقط همین!

روزهایی از سال هستند که برات خیلی عزیزن،و تو خودت رو تو اون روزا میسنجی که چقدر بزرگ شدی،یا لااقل تغییر کردی.تو یکی از همون روزا می بینی هیچی برای خودت نداری.تنها میشی وزار زار گریه می کنی.حتی خیالی که با اون آروم بشی،رویایی،چیزی.

 

 

منو ببخشید که اینا رو نوشتم.فقط خواستم دلیل ننوشتنم رو تو وبلاگم،کمی توجیه کنم.وگرنه دلایل خیلی خیلی بیشتری هست ،اما ..........تمام سعیم بر اینه که تو همین روزا با هدف اصلی وبلاگم،که همون بازیگوشی بود،فعال بشم.برام دعا کنید!

 

من اصلش نقاشم،میدونستین؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 15:21  توسط حسین حقیقیان  |