|
شعر،داستان،دل نوشته و....
|
ویرگولی
لای حرف های دل ات
که کمی به عقب،حادثه را
فقط،کمی
بعدِ پوسیدگی ها
پسِ رویاهات
می بینی مشت گره کرده ی اتفاقات
چه خالی است
خاطرات ورویاها
دنبال چیزی می گردی برای معنا دادنِ به خود
عاشق می شوی!
سیاسی می شوی!
مَرد؟!
در وقت خواب
با بخت خواب می جنگی
تا سحر
چه خوشبختی ها
عمرش به عمر شب!
احساس بین مان شیشه ای
ودنیای ما، دودی
نارس،زائیده می شویم
عصیان می کنیم
خود را خدا می انگاریم و
کشتی می گیریم
از خالی لیوان می بینیم
که آب،می شکند عکس ها را، وپاک
می گذاریم درون الکل،خود نارس را
تا که یادمان رود کوچه بن بست است و
دوباره می رویم
شهر کپک زده ی دیگری را!
حقیقیان/زمستان 1386
دل خوش نباشی به لبخندی
که ثانیه ها
قایقهای کاغذی را فلزی می کند و
دختری معصوم را،فاحشه
این حقّ هر آدمی است
آدم باش!
آسمان همه جایش یک رنگ نیست
در شهرهای بزرگ
فکر می کنی بزرگ می شوی و
در شهر کوچک،تنها نمی مانی!
خیال می کنی پرنده ای
از بالا می بینی همه چیز را
خوشبختی را
بعد ریختن اولین منی ات امّا
دنبالش می دوی و آن را نمی یابی
خود را
خوشبختی را
می پذیری دیگری را
که خوشبختِ خوشبختی دیگری باشی
دروغ نگو به خودت
زندگی سخت است!
لقمه ات را می خورند
می گویی عاشقم
توی پخش شده در دیگران را لِه می کنند
می گویی عا..
بیدار شو!
چشمت را نبند
منی ات ریخته از هم آغوشی های خیالی هم
یعنی بالغ شدی و
واجب است غسل
دیگر حرام است به خودت
تنها فکر کنی!
حقیقیان/زمستان 1386
از نا تمام ماندن شعری
خیال برت می دارد که باید دیگری باشی
چند متر را می دوی
تا کمی زودتر
امّا راه،سرسره بازی های کودکانه را یادت می آورد
حس خوبی تو را بغل می کند
انگاری بیرون تو هم 37 درجه است
برای خودت می نویسی
حالا که بعد سال ها،از تنهایی کمتر می ترسی
شاعر که نبودی از اولّش
آن دختر چهارده ساله ی معصوم بهانه شد
دل دادگی ات
ورفتن اش کنار کسی که سکس می دانست
فهمیدی
دوباره باید کوله ات را برداری و
هیچ جای زندگی
جای نشستن نیست!
زمستان 1386