|
شعر،داستان،دل نوشته و....
|
کنون که طاقت زخم ام نیست
باران تسبیح می زنم
که مثلا پاک شوم
ابری سیاه در خودم حبس می کنم
می خواهم بشناسم دیگران را
تمام غیر از فرشته ی مهربان را،غیر خود را
تاس می اندازم
سالها درون بازی راهم نمی دهند امّا
تیشه به ریشه ی خود و
دوباره ساختن
کمی پیچ ومهره
واندکی صداقت مدرن
حالا که به آسمان می نگرم
انگاری رودرروی آینه ایستاده ام
لباسی در کار نبود
عجب درد زیبایی!
روی خوشخوابم پشت و رو می شوم
انگاری فرشته از آسمان در آغوشم می افتد
انگار
هنوز چهارده ساله ام!
جسم تشنه ی خاکی به دمای 37 درجه
وروح
جز در ظرف جسم،روحی نمی پذیرد
در خودم احساس نم می کنم
اما دمای شک به صد رسیده
توهّم گل وپروانه وبلبل را با کاردکی می پوشانم
وحالا
خودرا خواهم کشید
خود کثافتم را!
گناهان نکرده ام
مشت ولگد می زند از لحظات جاری ام
واز سر نومیدی
دست به دامن ایمان
مرگی سرخ و
خوبی بی مَحَک
فرسوده تر ازعشقم و
عاقل تر
که به غیر خودم دل خوش کنم!
قناعت در نداری
بخشش در ناتوانی
عشقهای در دوری
تمام شناسنامه ی ما
رضایت به زور ودغل
به بهانه ی آخرش که چه؟
دیگران را ندیدن ونچشیدن
به نوازش خود گفتن که
همیشه همان بوده و
رضایت در قضا
این همان دکّان ماست!
حقیقیان/زمستان 1386
به حرف می لاسیم و
به لاس،خود را تحمیل
نگاه کنی اگر
شاید قاچ بخوری،به این بهانه
می بینی که مرده ای وغصّه می بارد بر سرت
باورت نمی شود
نگهبان آشوبی احتمالی هستی وانگاری وظیفه ات این است
چیزی می ترکد ودیگر نمی بینی
حالا،چه می بینی؟
به فکر تنهایی خویشتنم
که در این راه،کسی دست نوازشگری ندارد
بالاتر،کسی جان می بازد
بالاتر،کسی گرسنه می خوابد
بالاتر،کسی بی حرمت می شود
بالاتر
به فکر تنهایی خویشتنم
آوار بر سرم
بین چندراهی های پر وسوسه
یک دل می شوم
حبس در لغات لعنتی
رضایت به لبخند گلی
بزگترها می گویند که این کافی نیست!
خودم را می گذارم،جای حسینی در چند هزار سال پیش،برای مساوات
همین ظلم ها
همین دردها و
همین نرسیدن ها!
در این کوچه ی بن بست،دری است
تا کوچه ای دیگر
دری وباز دری
دنبال آینه ای هستم که کمی
که کمی صادق تر
دلتنگ چرخ وفلک سرخ خودم
پر از گیلاس گاز زده
پر از حرکت وراضی نشدن به خود
در می آورم پیراهن سیاهم را
در روز دهم
سپید می پوشم که آینه دل اش غمگین نشود
راهمان که جدا شود
دلمان حُنّاق می گیرد وکِش می آید
لواش می شود
تبعیض قائلم در خودم
روحم در آسمان و
جسمم به تمامی زیر غلتک پرواز
نکند سرم محکم تر از پرنده،به سنگ بخورد و
به دل ام بر بخورد؟
خندیده ای به ریش دل ام
ریشه ام محبوس در خاک تن ات
در گیرودار عاشقی
از سِن وپرده ی کنار نرفته اش تب می کنم
تمام نمایش در پشت پرده بود و
من برای دیدن،ثانیه ها را گاز می زدم
صدای شادی بود و
سرمستی واز این جور حرف ها
چیزی ندیدم،پایان وآغازش
فقط فهمیدم که چیزی هست آن پشت
که ما نمی دانیم!
راه می رویم
می دویم
می ایستیم
می نشینیم ومی خوابیم وهمه چیز را فراموش می کنیم
ساحل در خیال ماهی قرمز نبود
اضطراب کوسه وصیاد هم
به خیال اش،همه دل ربایی!
چیزی رافوروارد می کنم برایت
سیمهای ارتباط ، قاطی
نه می رساندت
نه می رساندم که نرسیده ام
با که باید جنگید
که لبخندی را بهانه باشی؟!
حقیقیان/14 دیماه 1386
به خودم نگاه می کنم
پُرم از راههای شنی
آسفالت می شوم ودیگری رد می شود از من
می رسد،از من
ومن هم!
اولین بار که دمرو بر تخت گلدار
حس جدیدی زاده شد در من
دختری عینکی به ذهنم آمد،که پدرش در صف نان بود
حس جدید تا پایان، زاده می شود
هر بار به شکلی نو
خود سانسوری،خود ارضایی،خود آزاری!
به دخترک دست نزدم
روحش مادر نشود تا قبل ازدواج
اما دست در دستان دیگری گذاشت
تا بی پرده شوم،قبل زن شدن
وحسرت مادری بخوابد در دلم!
کودکان زیادی دارم امّا
دوستان،خانواده
گربه ها وسوسک ها و...
محتاج دستان گرم تو ام
تا بوی نفت ام زنده بماند و
سفره شان پر نور
الهی آمین
کودکان زیادی دارم
حلبی آباد وفلسطین وروآندا
قاتلان،معتادان وجنده ها
محتاج دستان گرم تو ام
تا جانم زنده بماند وبشوم فدایشان
الهی آمین
بیزار می شوم گاهی از دنیایت
شب را به سرم می کشم و
تنها می شویم
خاطرات ام را گوش می کنم و
دل ام را ماساژ می دهم
باز همان آش و،همان جاش!
چقدر دل ام برای رقص در نماز تنگ است
برای لمس آسمان
دویدن در خیال ِ رضایت
کجایی آخر؟
به من نگو تنهایی آزار نمی دهد
به من نگو تحملش سهل است
نوازش ام کن
نوازش ام
که عاشق نوازش دیگری ام
کمی قصّه بخوان
بگو سینه های آن دو حوری را فراموش نکنم
نور سرخت را
نسیم حضور شهادت در دارالشفا
آواز آن دو پرنده ی سنگی را
طلبی ندارم از کسی
با تو طرف حساب ام
شکر که راهم آنچنان گم ،که
طلبکار وظایفم نیستم!
حقیقیان/زمستان 1386
همیشه فکر می کردم که خدا معشوقه ای برایم می فرستدو این همه تنهایی ودردم تمام می شود،وخوشبختی آغاز.فکر می کردم روزی نقاش بزرگی می شوم ودور دنیا را با یک ماشین کاروان با معشوقه ام می چرخم.خواب دیده بودم با پدرم درحال ساختن کشتی هستیم.جواد می گفت چقدر خواب خوبیه!سفرم با مرگ پدرم آغاز شد انگاری.داستان خروجم از انزوا ،دانشگاه،شهر غریب،عشق مخفیانه،بی اتکایی در نبود پدر،یعنی که واقعیت با رویا تفاوت دارد!
کمی میخم حالا!انگاری در جایی غریب زندگی می کنم.جایی که هیچ چیز را نمی شناسم.
دلم میخواهد همه خوشبخت باشند وبرای همه شان دلم شور می زند،حتی کسی که....اما گاهی دلم برای خودم تنگ می شود.نیازهای جسمی وروحی خودم،که بیشتر نقش یک ماشین خوشکل قرمز را دارم تا برسانم دیگران را....
به ترانه های باد گوش نکن
لعنتی گفت عریان شوم تا مادرم کند
رحِمم کجا بود آخر؟
تحمل این همه دیگری را نداشتم.
حقیقیان/زمستان 1386