تبليغاتX
شعر زندگی
شعر،داستان،دل نوشته و....

اولش یه کم حرف می زنم بعد شعرمو بخونین.شاید کمی خاطاتمو بنویسم اوایل.من یه دوستی داشتم به اسم ....عاشقم بود.پدرش تو زندان بود ومادر وخواهرش فاحشه.هنوز کاغذاش رو دارم.برام شعرای عاشقانه می اورد.با این که هیکلش چند برابر من بود خیلی ازم می ترسید.یعنی می ترسید از دستم بده.البته منم دوسش داشتم.خیلی ژشت سرش حرف می زدند بهم.اونم می دونست که بهم میگن.یه روز با خجالت بهم گفت که یه بار که می خواسته بره موزیرج چند نفر به زور ترتیبشو دادن وبعدش هم برای افشا نشدن این ادامه پیداکرد.من  از یه عینکی خوشم اومده بود.چند روز بعد برام آوردش.فهمیدم که براش خرج داشته.از خودش مایه گذاشته بود برام.گفتم چیجوری خریدی؟گفت یه جوری گرفتم دیگه.آخرین خبری که ازش داشتم این بود که حق تیر داشتن براش. زندگی میگذره.....

نه پرنده ای پرواز می کند در دلم و

نه عروسکی لالایی

موج های طوفانی سکوت ام

پسمانده های عاشقی من

پس

مانده عاشقی من!

حقیقیان/پائیز 1386

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 18:29  توسط حسین حقیقیان  | 

 

نام وبلاگم را عوض می کنم،می گذارم شعر زندگی.مدتی درگیر این بودم که شعر را ترجیح می دهم،یا زندگی را.حالا خود را شناخته ام که زندگی شاعرانه را دوست دارم.منتظر می مانم تا بیاید واگر من را قابل بداند،کاتب آن باشم.

 

گوشی موبایلم از حال بد کسی خبر  داد.درد گرفت دلم وبا حرف داد زدم.کسی ندید من چه زائیدم.

 

1

سیراب شد

در خواب شد

عقربه ها بالغش کردند

بیدار شد

دلش تنگ تشنگی

عقربه ی بی معرفت می رفت هی

بیدار ترتنهارفتنش را می دید

تنها ....

 

2

می شود گاهی که

آینه نمی شناستت

می شود گاهی که

پنجره رویای تو را می کشد

اما نمی شود گاهی نگران خود نشد

دلواپس پنجره وآینه

 

3

نوازشم را به باد می سپارم

سنگین بود وجلوی پایم افتاد

باران شدم

درخت سیب شدی

باد می وزد وتو را پخش می کند

تو را مشق می کنم

پرغلط وبد خط

پدرم سکته می کند

عاشقی را کم کم یاد می گیرم

اما نمی شود چسباند

دل شکسته را

 

اگر بگویم جوابی نداد،حرفم تکراری است.جوابم کرد.

 

حقیقیان/پائیز 1386

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 16:40  توسط حسین حقیقیان  | 

سلام به تمام دوستان گلم.دوره ی دیگه ای از کارام با این شعر تموم شده.اینو تو این روزا حس کردم.از سعید عزیزم ممنونم که خیلی اوقات با حرفاش در هم ریختگیهای منو سروسامون میده.مرسی گلم دوست دارم.

از پدرت نپرس آسمان اش ابری بود یا مهتابی

ازمادرت نپرس دریا بود یا کویر

برای اطمینان ،هم ببار وهم بتاب

بخواب وبپذیر جاده ی دیگری باشی

 

بی شک پدرم به فکر خیلی ها جز مادرم بود

که اینچنین ام من

دل ام به وسعت تمام و

بودن ام

به وسعت تختی دونفره،در جریان

 

حقیقیان/پائیز 1386

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 17:22  توسط حسین حقیقیان  |