|
شعر،داستان،دل نوشته و....
|
خودت را در شبها حل کن
به شیرینی خواب وبیداری
سر بکشم تا،سیاهی های در حیات را
ستاره بنوشم،کافی
تا پُر،جای خالی گل گلی های لباس خانه ات
قول داده ام به خودم از عشق ولباس خانه وزن ننویسم
می نویسم پس:
درخیابان تازیانه می زنند دختران بی جعبه را
چند کودک هفتاد هشتاد ساله،مشتاق موشک بازی اند
کهنه خرینی هم داد می زند:آزادی خریداریم،کیلویی یک جان
برای حفظ جانم، سه نقطه می گذارم
برای حفظ جانم از زن ولباس خانه می نویسم
ولی عشق را نگه می دارم
برای پس فردا
وقتی به قد کافی جان خودم را خورده باشم
(زمین برای چرخش دور خورشید،برای حفظ حیات خودش وما،انرژی اش کم شده.پدرم که آخرین بار وقتی می رفت با دستان خاکستری وبغض آلودش به من فهمانده بود خداحافظ،در خواب گفت :برای ادامه ی حیات زمین،کهکشان محتاج یک انفجار است.از صبح بعد که بیدار شدم،بمب ساعتی ام وثانیه به ثانیه به ادامه ی چرخش زمین نزدیک می شوم.اگر بعد انفجارزمین حرکت نکرد،من بی گناهم.من تمام تلاش خودم را کردم.)
با بسته بندی ومحکم
بی هیچ تزئین ورنگ وعطر
در کنارم بنشان،خود را
فردا می خواهم از جان شیرینم سیر شوم
از دیگری
حقیقیان/پائیز 1386
فکر می کردم وقتی کنار یکی آرومم یعنی عاشقشم.فکر می کردم وقتی خندشو ببینم شاد می شم عاشقم.وقتی حالش بده بیشتر از خودش زجر می کشم عاشقم.وقتی..........راست میگم؟
دیگه خودم از شعرهای خودم خسته شدم.از دنیای تکرای خودم خسته شدم.از دغدغه های دخترانه ی خودم.از اینکه نگران دیگرون باشم.میگن مردونگی به سنگدلیه،مامان راست میگن؟میگن آخرش تنهاییه،راست میگن؟ اولشم که تنهایی بود.پس چه فرقی دارن اینا؟من کی میخوام بفهمم اینارو؟
ما دو سینه ی عشقیم
که می مکد ما را؟
نوزادگان روزها وساعت ها
چه از ما سیر می شود؟
تقدیر وتقصیر
چه از ما؟
که ما نیز سیر می شویم،گاه از ما
من می ماند
تو
می دانی چه؟
حقیقیان/پائیز 1386
من پاسبان دل ام بودم
تا وقتی که باران نیامده بود
نگهبان تلخی قهوه ام
تا تو در زندگی ام هم نخورده بودی
داغدار فلسطین وجنگ وافریقا
تا زمستان ازپشت پنجره تازیانه می زد
من پاسبان رویای خودم بودم و
زندگی
به استریپتیزم کشاند
حالا لُخت
بی تفاوت با خلقت
دنیای کوچکم رابارانی می کنم.
حقیقیان/پائیز 1386
تصویر دختر وپسری با طراحی خطی که دستشان در دست هم است ونوری سیاه از آن می تابد!ترانه ای به گوش می رسد.شاید اولین ترانه ای باشد که پسر گفته.وکسی با بغض وبعد با گریه،ولی با لبخند می خواند.
سینه هایت گُل سرخ
چشمها مهتابی
گل بی عفّت من
درد را می تابی؟
من از آن موی سیات
خط گرفتم در طرح
خط گرفته در طرح
هردومان تکراری
تو وشب محو همید
گم شده آیندم
وصل هایم شد سرخ
در فلق می زایی
محو در خواب شدم
خواب من بیداری
درد را زیسته ام
مرگ من، می کاری
گوشه ای کِز کردم
تا شوی دور زِمن
نقطه شد اندامت
نقطه ی بیداری
دست من پارچه ی سبز
ضریح است ،دستانت
بسته شد دستامان
وصله ی نازایی
(این را در قنوت نماز حاجتم خواندم،روز خداحافظی.دستی به دعا بود ودستی به تردید بر دگمه ی تلفن همراهم.پیامک های به تو را در دلم می نویسم.)
صدای پیامک تلفن همراه می آید.
بهاره- سلام.خوبی؟چرا دیگه بهم اس ام اس نمیدی؟
اگر حرفی زدم عذر می خوام،هرچند نمی دونم چی گفتم.
حسین- سلام.دوست داشتن که زوری نیست.توهم دوسم نداری.
منم محبتام بی توقّع نبود.می بینمت هوایی می شم.خوشبخت بشی.خداحافظ.
(فاصله ی جسمانی آنها دو کیلومتر بود وروحانی اش...اوم....نمی دونم.هردوتاشون زیر پتوی رختخوابشون،دور از چشم دیگرون گریه می کردن.)
گردن شهوت به تو را می بُرم
هیچ کس جای تو را نگرفت
نه گوسفندی ونه،فرشته ای
چیزی جدید زاده می شود زِ خون قربانی
وهر مرگی نوید زندگی دیگر
قربانی شدیم ما و
عشق
بهاره- تو اگه عاشقم بودی،سرم منّت نمی ذاشتی.عاشق باید چتر رو یواشکی سر معشوق بگیره تا اون نفهمه چرا زیر بارون خیس نشده.
حسین- کاشکی یکی با اسب سفید بالدار بیاد دنبال تو ویکی که بتونه تحمّلم کنه،تو شعر من.
(روی کاغذی سیاه از خط خطیهای عصبی چیزی نمی ماند جز بافتی از لحظات فرسودگی!)
گناه تو نبود
درون سیب را
ندیده گاز زدم
سرخی لبهات را که جا مانده بود بر آن
کال بود دیدنم
بال بود دیده ام
من از تو بیزارم و
بیشتر عاشق!
حس عجیبی داشت.هِی تنم را خاراندم ولذت بردم،هی خاراندم ولذت بردم.پرنده ای در حال پرواز بود،تعقیبش کردم.در آسمان دوید تا بر شاخه ای نشست.نوک بر نوک دیگری وتقسیم لقمه های نان.تفاوت ما چه بود؟دنیای من نیاز به جنگ ودروغ وپول داشت ومن چرابه پرندگان نگاه می کردم؟بالشم سراسر خیس می شودو گلهای زرد رویش همیشه تر وتازه است،از اشک واز رنگ روی من!
حسین- غمِ زمانه خورم یا فراغ یار؟
بهاره- هر دوتاش
حسین- چون دوست دشمن است شکایت کجا برم؟
بهاره- برو به جهنّم
هیچ صدایی از تلفن همراهم بلند نمی شود تا تشنه نمیرم.
در دل ام جا گذاشتی لبهایت
آغوش ات
لبخند ونگاهت
کی می بری خود را؟
حقیقیان/پائیز 1386
من از تمامی راه های نرفته
این بار
به تنها راه منتهی به غیر تو خواهم رفت
با تو بودن
دونیمه ی سیبم
دو نیمه ی گمشده
نیم در زمین ودیگری در زمان
در گذرش سیب می شوم
می افتم بر خاک وجاذبه ی چیزی کشف می شود
در لبخند هایم بغضی نهفته است
هسته ی آبستن اثری دیگر
می خواهم درخت باشم
با رحمهای تشنه وساکت
روزه دار بادهای بوالهوس وحشری
که ورم کند دلم ولگد بزنند و....لبخند و....لبخند
در لبخندهای من
شعری نهفته است.
حقیقیان/پائیز 1386
صبح که از خواب بیدار شدم،اولین حرفی که شنیدم خبر فوت قیصر امین پور بود.مثل صبحی که خبر فوت بابا،دختر خاله ماندانا رو شنیدم.اونقدر عادی بودم که .....دیگه عادی شده برام.از اونجای هم که این نوشته رو بدون چرکنویس می نویسم،بعد مطلب زیبای محسن جان که کم برام کامنت میذاره،اما این بار گذاشت ورفتم مطلبش رو خوندم،بگذریم.واقعا چقدر مرگ ها برامون عادی شده.من با مرگ هر کسی یاد مرگ خودم می افتم،یاد روزی که همه دنیای قابل دیدنمون تموم میشه.چقدر بغض دارم،مثل گوسفندی که قربانیه!
حیف که تو این دنیای مجازی ووبلاگ نمیشه سر رو رو پای کسی گذاشت.نمیشه خودت رو بندازی بغل یکی و گریه کنی.حیف که حتی تو دنیای حقیقی هم برای من نمیشه.حیف میشه،نه؟
اینم یه شعر از زنده یاد قیصر امین پور:
درد واره ها
دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند
انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج
اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟
دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟
درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟
خود را خلاصه نكن
تا فهم بيشتر
تا پرواز ي بالاتر،نقطه!
نگاهم كن ،بيشتر از خودم
كه شايد قفل زنگ زده ي آفرينش هام
وا شود
دري كه خدا بر آن مي كوبيد
شعرم را نمي فروشم،براي دو روز بيشتر
سه روز بيشتر
چهار روز
شك مي كنم در عدد پنج و
رنج!
براي آنكه معشوق من باشي،هيچ تلاشي نكرده اي
براي عاشقي ام،كوششي
من فقط راه رفتم وآرام ننشستم
تنها بعد شناختن ات
دنبال خودم گشتم!