|
شعر،داستان،دل نوشته و....
|
خواب دیده ام که دختری چند ساله به من گفت که من معشوق تو ام.لباسش آبی آسمانی رنگ ورو رفته بود.کم کم در آغوشم قد کشید،امّا یادم نمی آید که از آغوشم بزرگ تر شده باشد.اولین بار با لباس خانگی معشوقم را در آغوش می گرفتم.حتّی خواهرش هم، که چشم دیدنم را نداشت می خندید.در ماشینی که تنها درونش را می دیدم در حال رفتن بودیم ومن معشوقه ام را در آغوش گرفته بودم،با لباس خانگی وبی ترس ودلهره،باورم نمی شد که خوشبختم!
خواب دیده ام من وسعید وبرادر بزرگترم را به جرم سیاسی گرفته اند.وباید تا ساعت یک ظهر فردا خود را به دار بیاویزیم،وگرنه در میدان شیروخورشید سابق آتشمان می زنند.من از مرگ می ترسیدم.
خواب دیده ام که آبستن به شهر خودم باز می گردم وهمه ،حتّی استادم مرا به دید خرابکاره ای می بیند واز خانه اش بیرونم می کند.من امّا آبستن فراغ تو بودم.من سکوت می کنم،حتّی در مقابل تو که صاحب کودکم بودی.
من خواب دیده ام واین را خودم می دانم که خواب دیده ام،خواب بوده ام ومادر اشعار ناب!
حقیقیان/پائیز 1386
مثل اون دختر تك رنگ ونحيف
كه جوراب خط خطي به پاشه و هي مي دووه
ميره و نمي رسه
خط خطيم كردي گلم
خط خطيم كردي
گلم!
حقيقيان/پائيز 1386
زبانم را ختنه مي كنم،تا بچّه ي خوبي باشم
چشمانم را،تا بچّه ي خوبي باشم
آلتم را
وخلقت خدا را بر هم مي زني
تا بچّه ي خوبي باشم
خود را ختنه مي كنيم،چه پسران خوبي!!
خون از شعر من سرازير مي شود
از جنگ ماندن ورفتن
كه هر روز راهي تازه مي رويد و
راهم امّا روشن تر
خون از شعر من سرازير مي شود
از تغيير خودم دلم سير مي شود
كنار روياهام دلم گيرو بعد،دير مي شود
دلم راختنه مي كنم
سوار بر ابلق زندگي مي تازم تا رويايي نو
من ِ بي ختنه!
حقيقيان/پائيز 1386
کره ی زمین در حال چرخیدن به دور خود است،پس شب و روز می آید.دور خورشید هم،ماه وسال می آید،مر گ می آید.وباز می چرخد زمین،زمان.
روی کاغذ من
زمان ثابت است
یا قدرت تغییر ندارد
یا دلش نمی خواهد
(تصویر یک ساعت را می بینید.ده وبیست وپنج دقیقه را نشان می دهد.)
در این ساعت اولین بار بود که پسری سرش را بر شانه ی زنی زد که به چرخش اعت وگشتن زمین به دور خودش وخورشید معتقد بود.پسرک امّا به این چرخش ایمان نداشت>
آی پرنده
می فهمم اکنون بی بال زدن پرواز را
(پسر فقط لبخند می زند وسکوت می کند).
حقیقیان/پائیز 1386
مترسکی را در حال مستی
به دویدن دیدم در خیابان،بین ماشینها
لای جدایی آدمها
(خیابان در دو طرف بود.هر کدام دو لاین.هر لاین یک شبکه بردلی مشبک.)
(نمی دانم چرا اینقدر به فلز احساس نزدیکی می کنم.شاید از جنس دل معشوق است!)
(جعبه ای بینمان می گذاریم.جعبه ای پر از سکوت،پر از عشق به دیگری.تو عاشق پسری معصوم ومن، عاشق اشعار فاحشه.)
در خیابان می دوم به حال مستی
وهمیشه هست نقطه ی گریزی،که
همه چیز،حتی خانه ی کودکیم می رود به آن نقطه و
کوچک می شود
عاشق مینیاتورهای ایرانی ام
که هیچگاه به نقطه ی گریز وپرسپکتیو باج ندادند
بعد سوم را می گذارم در دل بعد دوم
زار زار سکوت می کنم
قهقهه لبخند می زنم
دیگر به چیزی حسودی ام نمی شود
درون مزرعه هیچ کاشته نبود
مترسک از چه نگهبانی می کرد؟
رویای مرد کشاورز؟
یا که منتظر کلاغها
زیر پایش رویا سبز شد؟
حقیقیان/پائیز 1386
( پنج خط اول را خط خطی می کنم.زیرا نمی رساند حرفم رااول و،ما راآخر.)
پنج خط اول:اضافات را می تراشم،تا پاکی
باید بِکَنَم
از هرچه سد،حتی که ریشه
باید رها کنم رویای خود را
گیس دخترکان وخاک وکاخ را
(پنج خط دوم را تقدیم به تو می کنم.نامت را می پرسم.می گویی همینی که هست.)
تقدیم به تو:دیگر کِرم نیستم
اتاق پذیرایی ام بزرگتر از دنیای تو
دنیای تو،تلویزیون 36 اینچ رو به مغرب است
پروانه ای شدم،زرد
رنگ کاپشن قبل بلوغ تو
(پنج خط سوم را اعتراف می کنم.من روزهای تولدم،خودم را مرور می کنم.)
روز تولدم:می خواهم دخترکی در کنارم باشد،عاشق اش من
دور دنیا بگردم،دنیای من تو
نقاش بزرگی باشم،نقش من خاک
عاشقانه بمیرم
مرگ من تا زنده ام،باش
حقیقیان/پائیز 1386
خودم روي خودم نام مي گذارم،مثلا كهكشان.وقتي قرار باشد تنها خودم، خودم را آنطور كه هستم بشناسم،چه تفاوت دارد تو چه برداشتي از نامم مي كني؟من نامم كهكشان است.تو فقط آوايي مي خواهي كه با ان به من بفهماني كه وقت سواري خوردن است.براي تو نام من مهم نيست.نام تو هم براي من.نامت را چه مي خواهي؟فرشته،دزد،پري،جلّاد؟من تو را مثل خودت نمي شناسم،خودت نام خود را بگو.من از نگاه خودم تو را مي بينم،نامت باشد گل صورتي با بوي صورتي،يا مي خواهي باشي گور،كه من بخوابم در تو تا ابد؟تو به من بگو كهكشان،البته اگر باز ديديم هم را!
از شعارهاي تا كنون ام
تنها دستان تو را مي پسندم
حقيقت خود را
تمام رسيدن ها ونرسيدن ها را رنگ مي زنم
سياه مي پاشم
وقتي درون بوم ام مي رقصم
زيرا كه حرفها دارد در دلش
بالاتر از سياهي رنگي نيست و
بالاتر تر از سكوت،فرياد
(شعارهاي زيادي را شنيدم.مرگ بر ديكتاتور،مرگ بر استبداد.مرگ بر آنكه چشم ندارد ببيند كه درون خانه ي ما بوي گل شب بو،مست كرده است من وتو را،مرگ بر ....تنها نگاهشان مي كردم.تنها،نگاهشان.چند دسته كلاغ آمدند بر زمين وچند لقمه از پسمان ديكتاتورها خوردند.حالا روي سرو نيز از اين حرف ها گفته مي شود،كه مرگ بر ديكتاتور،مرگ بر....)
(در اينجا درختي است با برگهايي به شكل قلب.رنگشان رنگ خيال دل ماست.)
كپك خوردم
تمام آنچه بين ما بود،نيست
حتي باد از بين ما رد مي شود
تا باد،از بين ما
رد مي شود
چشم حسود سيليك وپيليك
فوت ....
(من لبخند مي زنم به شعر خودم.ساعت زمان نبودن تو را نشان مي دهد.مي گذرد،نمي گذرم.از من،از تو.نمي دانم تا كي مخالف حركات ساعت ام؟!)
باد از بين ما رد مي شود
اما مي ماند
تمام آنچه بين ما بود
بين ما نبوده
آنچه خواهد بود،فردا
(دو صورت در اينجا مي بينيم.دختركي كه برگونه هاش دو چسب زخم لپهاي سرخ اش را مي پوشاند.پسري كه سرش را در سطل خون فرو برده تا زرد نباشد.درون پسرك شاخه گلي سرخ است ودرون درخترك،گلداني خالي)
حقيقيان/پائيز 1386
مثل کهکشانی که نمی دانی ام
که همه،آن را
گرفتارم
فوت می زنم با افکارم
می چسبد به پرهای عقیم کلاغ،که عاشق شده
گونه اش سرخ
زبان اش
وسرش همه بر باد
آگاه نمی شوم از اسرار تو
هی به گا می روم وعشقی جدید تر زاده
همه اش امّا حرامی
که به بستر ساده ی عاشقی من نمی آیی
من آبستن ستارگانم
اگر دروغ نگویم،کهکشان ام
که همه آن را نمی دانند
روزه ام من،امّا
دستم را رها نکن
شکایت از که کنم؟
غرق،یاد می آورم خشکی لبت
غرق،دستم را رها نکن
شکایت از چه کنم؟
هی سرت را بر می گردانی
هی میگویی همینی که هست،همانی که نیست
هی،سرت را بر شانه ام نمی ...
هی تکیه بر من نمی کُ ...
کهکشان که گریه نمی کند
که همه من را نمی بینند
باد می وزد
درخت فرم موهایش به هم می ریزد
امّا من اجازه ندارم به شانه
من هیچ ندارم
دلم مشک وچشمان،نشانه
شکایت از که کنم؟
من را به گورم بسپارید
گورستان کهکشانها.
حقیقیان/پائیز 1386
جاي خالي ات پر نمي شود
مي ترسم از نزديكي ات
مي ترسم از نزديكي
در سن بلوغ ديگر خبري از خانه هاي نقاشي كودكانه نيست
وهيچ معشوقي در آن تخت نمي خوابد
در سن بوغ
ديگر خبري از در گرسنگي عشقبازي نيست
در سن بلوغ
ديگر خبري نيست
خبري ديگر نيست
در سن بلوغ!
گلايه نكن از اشك ها
صداي ضجّه هاي درخت را مي شنوم،چه كنم؟
تنها به سكوت كنارم بنشين
مثل بال نزدن پرنده ها
وقتي نسيم زلف تشنه ي درخت را شانه مي زند
ثانيه ي رسيدن بهار،يعني
اولين لبالبي را فراموش نتوان كرد
فقط آرام بنشين
چند متر عميق تر از خودم
حرفهاي كوه ودرخت وصحرا را فرياد مي كنم
عاشقانه هاي گل وپروانه را
حس پرنده به وقت پرواز نيز
وقتي كه نقطه ايم براي هم
وقتي كه دوريم
چند متر عميق تر از خودم
اسب هاي زيادي بي سوارو در شادي
عاشق دختركاني با لباسي پر از چين اند
با بوي تند عرق زندگي
ديگر بار درون بوم ام مي روم
آتشي روشن مي كنم از سكوت هايم
تمام اضافات را مي ريزم بيرون
تا جايي براي لي لي بازي ات باز شود
جايي براي آرامش خط افق
ونرسيدن وپرواز پرنده
از جاده مي پرم بيرون
وبا هفت سالگي ام خاله جون بازي مي كنم
بازي مي كني؟
حقيقيان/پائيز 1386