تبليغاتX
شعر زندگی
شعر،داستان،دل نوشته و....

 

سال ها بعد فهميدم

كه بلوغ بود همان هم آغوشي هاي در رويا

همان خودبروني ها بر تخت يك نفره

همان پانزده سالگي

بلوغ بود

همان خيال تنها نبودن

سال ها بعد فهميدم

اينكه شايد به خوابم كنون

اينكه درخت سيب،سيب مي زايد و

من ،كودك فراغ

سال ها بعد فهميدم

كه سال ها،بد فهميدم

كه هي دوباره تكرار مي كنم حرفم را

كه سال ها  بعد،فهميدم

كه سال ها،بد فهميدم

ومي گويم به خودم كه بزرگ شدم

 

مي خواهم روي بام اسمان بادبادك بازي كنم

اگر تو بيايي بهتر

وگرنه من سال ها بعد مي روم

 

درونم پر از احساس است

وهيچ نيست جز همان

پاك چون اب وروان چون آب

مي نويسم ومي كشم

وسال ها بعد مي فهمم!

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 0:57  توسط حسین حقیقیان  | 

 

 

 

ديگر كمتر به آسمان چشم مي دوزم.همان تكه پارچه ها برايش كافي است.همان چل تيكه مادر بزرگم را مي گويم.ديگر به آسمان كمتر چشم مي دوزم.

باران نباريد.چتر بيكار بود در من وسرم داد مي كشيد.تمام خيابان را گريستم.تمام راه را.وقلب جهان سبز شد.وديگر گلي نبايد برويد، تا سبزي بماند،يك پارچه.

تمام دوستام را در اتوبوسي مي بينم كه به سمت سينه هاي طلايي نياز در حال رفتن اند.من نيز مي روم،امّا پياده.امّا زائر.مي روم به سمت سينه ها ي طلايي نياز هايم.پرواز روي بام  خانه اش.در بي رنگي دوروبرم راه مي روم و مي رسم به تكرنگي در باغچه ي خودم.همان سبز را مي گويم.همان كه تو قهوه اي چرك خواهي ديد.با مادر بزرگم دعوايم مي شود سر چل تيكه ايش.خواب مي بينم كه پرنده ام.اما پرواز بلد نيستم.شروع مي كنم به بافتن تكه هاي خودم.چهل خاطره،چهل درد وشادي  را به هم مي بافم  ودر اتاق همبستري هايم،كادوي زفاف تو مي كنم.براي امشب بس است.

ديگر به آسمان چشم نمي دوزم.همان تكه  پارچه ها برايم بس است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 2:18  توسط حسین حقیقیان  | 

 

 

 

 

آواز مي خواندم وقتي كه تو قهقهه مي زدي واصلا حواست به من نبود،آواز مي خواندم.در دلم اشعار حماسي خوانده مي شد. لشكري از شادي وغم روبروي هم صف ارايي كرده،به بهانه  ي تنهايي من مي جنگيدند.روژت را برلبت ماليدي و خنديدي.از من نخواه كه سكوت كنم.

آواز مي خوانم وقتي كه تمام سلولهاي بدنم تنهايي را زندگي مي كنند ومن به راحتي اشكم  در نمي آيد تا روي موزائيك هاي كارگاهم خاطره ي چيزي به رنگ عشق زاده شود.وقتي حواست نيست نگاهت مي كنم.وقتي حواست نيست مي روم.وقتي حواست نيست فرشته ها نوازشم مي كنند وشيطان به گوشم ترانه ي خيانت مي خواند .وقتي به خلوت من بيا ولَختي صبر كن تا سيرِ سير ببينم ات.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 1:11  توسط حسین حقیقیان  | 

 

 

 

لبم درد مي گيرد وسكوتم مي آيد.دوست دارم ببينم ات وببينم ات.لبم درد مي كند وخشك است،مي خواهم ببوسم ات.سكوت ام مي آيد ومي خواهم نقاشي كنم.مي خواهم در خيابان بدوم.مي خواهم بروم در طبيعت وبا گاو ها حرف بزنم .بگويم جاي پِهِنشان در زندگي ما خالي است.مي خواهم ماسك را از روي آدمك هاي نقاشي ام بردارم و بوي گاو را تنفس كنم،اما نمي شود.تنها درون تنهايي هايم،من مي شوم واين براي من سخت است.تنها اسطوره ي گاو را مي كشم وخود را عاشق فرض مي كنم.

همراه رود قدم زدم ودويدم.اثري از دريا نبود.اما همين رفتن كفايتم مي كرد.همين رنگها وبوي پهن گاو كفايتم مي كرد.همين ديدن زني در حال كشاورزي،همين باكره گي زندگي كفايتم مي كرد.

لبم درد مي كند وخشك است.همان ياد بوسه ها،كفايتم ....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 23:44  توسط حسین حقیقیان  | 

 

 

روزهاي زيبايي است، روزهاي نزديك تولد.مشغول گرد گيري خودم هستم.گاهي به درون بوم ام مي روم ودرون نقاشي هايم قدم مي زنم ،تا كمي آرام شوم ودوباره برگردم به ميدان جنگ وبرقصم.روزهاي قشنگ بينابيني جمع وخود است.روزهاي زيبايي است.روزهاي در كنار عشق زندگي كردن.روزگار تنهايي هاي مردانه ونه گريستن.روزهاي بزرگ شدن وبه بلوغ رسيدن.

دلم كه بگيرد درون نقاشي هاي خودم قدم خواهم زد.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 23:56  توسط حسین حقیقیان  | 

 

سه پایه ام

خاطره ی ارّه برقی در رحم داشت و

من،نیاز سبزی دور گردن باریک پیچ گیره اش بستم

سه پایه ام

خاطره ای از خشکسالی سال قبل عاشقی داشت و

من،به تخت خالی ام چشمک می زدم

سه پایه ام

خاطره ی پوسیدگی باغ سیب در رحم داشت و

من،خاطره ی  after rain اولین هم آغوشی

که دخترک دنبال باکره گی اش می دوید

وپسر روی قله ی آرزوها، بی آرزو

پسرک دنبال خودش بود و

دخترک دنبال لباس سپیدش

هردو گم کرده خودرا در آغوش هم

عرق شرم خود کشی را پاک می کردند

 

از درون خودم نگاه ات که نمی کنم

قدت را می فهمم

چه کوتاه بودی

راستی

قد من را فهمیدی؟!

 

به سه پایه ام فکر می کنم

که خاطره ی شکست شاخه ها را داشت

وفصل بهار را

وگذران زندگی....

 

 

حقیقیان/تابستان 1386
+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 1:26  توسط حسین حقیقیان  | 

 

 

عادت ات را می خرم و

به شانه ی سرت،بهار را می چسبانم

از اشک ام بپرس

در ساعت قرارمان،کسی جز او نیامده بود

از اشک ام بپرس

که هیچ کس نیامده بود!

 

بارکش تصوراتم هستم،مجانی

نگاهم به خود را می خری؟

 

رویم را می کنم بالا

مهر، پرده را دریده بود و

تشنه،کودکی ام

درون ام از صبح تا شب لی لی بازی می کردو قایم باشک

کمی حس کرده ام مزرعه را

به وقت درو

بی پرده حرف زد زندگی

در سن بلوغ ام

(می گویند وقتی عشق واقعی باشد،عاشق در معشوق گم می شود ومعشوق در عاشق.هر دو حذف  می شوند وعشق می ماند.حالا من نمی دانم در عشق گم شدم یا در توهّماتم!)

 

عینک آفتابی را بر می دارم ونامه ی خورشید را می خوانم

داد می زند باران بر سرم

که چرا باچتر در کوچه ی معشوق می دوم

زمین لیز بود ومن منگ

افتادم

بلندم کرد

خیس شدم

داستانی از عشق گفتی برایم

سکوت کردم ولبخند زدم

بوی صورتی making loveما آمد

چشیدم وکشیدم

تف کردم و با پایم آن را له کردم

مثل سوسک بالدار قهوه ای

که تصورات ما، قاتل آن می شود

توهم عشق به زن را کشتم!

 

تابستان 1386

+ نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 1:0  توسط حسین حقیقیان  |