تبليغاتX
شعر زندگی
شعر،داستان،دل نوشته و....

 

 

کمی فضای وبلاگ شخصی منو گرفت بازم.تذکر علی وآرش خیلی به جا بود.من قرار بود بازیگوشی کنم وراحت باشم.اما شعرای تصحیح شدم رو گذاشتم.حالا هم میخوام توبه کنم.(لبخند)

شادی ها وناراحتی ها با من بازیشون گرفته.یعنی حس می کنم باهمه بازیشون میگیره.تو اون لحظه ای که حس می کنی غم هات داره تموم میشه یه چیز دیگه وباز یه چیز دیگه.تو شادی ها هم همین.نتو اوج ناامیدی یه هو اتفاقی می افته که ....خسته ام.کمی سکوت نیاز دارم .اما دوست دارم بعد یک شادی باشه.یعنی از ناامیدی دنبال سکوت نباشم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 23:37  توسط حسین حقیقیان  | 

 

کار از محکم کاری عیب می کند

نتوانی خراب کنی ودوباره بسازی و

بسوزی

که خراب می کند دیگری خرابه ی تو را

 

به زبان ام روژ می مالم

سکوت را می چشی

برای آسوده خوابیدن،پاک می کنی تمام حرفم را

تیر باران ات می شوم

باران ام؟!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 0:24  توسط حسین حقیقیان  | 

 

از صفحه ای به صفحه ای سفر می کنم

تا آرام برسم به دریایی

که چشم بدوزد،روبرو

چند پک از لبهای یکدیگر

ماهی قرمز شوم در صفحه ای آبی و

نفس بکشم

 

دختری را دیدم که ماه را متر می کرد

یادم آمد که ماهی باید در آب ها شنا کند

سالهاست که مر ده ام

وباد را برای پدر شدن می بوسم

به کلاغ هم گفتم در روزنامه دنبال غذا نگردد

ماندگار،آنکه نقاشی ام می کند!

 

میدانی آسمان روسری سرش کرده؟

عریانی اش

تمام خیال ما را مچاله می کند

در زیرسیگار های کافه گودو

که انتظار سخت است!

 

نام ات که پیاله نبود

چرا تمام خود را به دیگری دادی؟

مُُحرِم شو

بگذار تمام دردهایم را در آغوشت بپاشم و

وا کنم غنچه های لباست را

برای اثباتِ اینکه کودکان پاک اند

پیله ام

به غنچه ات گیر کرده

واین شناسنامه ی من است

 

جز تکه ای از بال پروانه

کلاژ می کنم  تمامی ام را بر دستمال ات وپرباز می کنم

از آب،انتظار معجزه ندارم

اجاق چشمانم کور است

فقط شبها خاموش نمی مانم

وبه بوی گلپر فوت نمی زنم

زیرِ عکسهای خبری روزنامه

چند آیه می نویسم

که دریای سرخ وسیاه تفاوت ندارد

وقتی ماهی درون آن نباشد

 

اگر بودی

از پروانه نمی نوشتم وپیله

در آیه ای خودم را می دیدم  که پروانه ام

اگر بودی

از ماه نمی نوشتم وخورشید

به دور تو می چرخیدم

در خانه کسی نبود تا قسمت کنم هندوانه وچای را

که پر شوم خانه به خانه

حل شود جدول زندگی

 

در زمینه ی عکس کودکی

چند موشک به آسمان نرفتند

در زمینه ی عکس کودکی

چند مربع ودایره از هم جدا شدند

در زمینه ی عکس کودکی

چند سوال تشنه مرد

در زمینه عکس کودک

رنگ سرخ می پاشم

وبرعکس پروانه

دادمی زنم که شمع زیباست و

من عاشق ات

پاره می کنم آخرین نامه ام به خودم را

وصدای فریاد کودکی

که نکند عکس اش روی دیوارخوابش ببرد

 

صدای باد بلند بود

پیام تک درختی در شکمش

که چشم می دوخت به باد

تا برساند میوه اش رسیده است

میوه ات،رسیده؟

به من که گرسنه ام

تا حرف حقیقت تلخ نباشد

که قومم دیگر گرسنه نخوابد؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 1:52  توسط حسین حقیقیان  | 

 

مکیدم

پستانکی هیجده ساله

باطعم شیمیایی

نوک اش از سرب بود و

گریه اش بوی نفت می داد

اشک اش سیاه و

نایلون،لباسش

می گفت به پیراهن اش عکس دو ماهی بود

برادرش غرق شده بود

از لباس می ترسید،بیشتر از عریانی

دردهایش را یک ماهی خورده بود

نمی دانست که غرق است!

 

روبرویم یک دشت سبز

روبرویت یک دشت سبز

من وتو روبروی هم عریانیم

دو تنگِ کوچکِ بی آب

شبها دکمه های آسمان را وا می کنم

عریانی اش مهربانی خدا را رو می کند

دکمه های لباس خوابت از ستاره است

از خالِ روی لبت دروغ می شنوم و

وا می شود گلی

دستم برای چیدن از باغ بهشت لالایی می خواند

گیر می کند دستم به شاخ وبرگ زخم هایت

ماه تازیانه می خورد

در شعر پر اشتباه من لبخند نمی فروشند

 

کار گُل،جذب پروانه است

کار من

زائیدن پیله!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 4:43  توسط حسین حقیقیان  | 

 

 

من ام، به اندازه ی تو

زیر تردید منتهی به اطمینان

زیر گلوله باران

که سیاهی زندگی حقِّ افریقاست؟

وسپیدی شعر،حقِّ من؟

 

کم کم بیرون می روم از دیگران

در خودم مسافرم،باقرآن

قطره قطره خیس می کنم خودم را

در راهای کفِ دستم تلو تلو می خورم

دلخوش ام به فرشته،پرنده وبال

می ریزم پرهایم را برای ادامه

که سیب را دونیمه کند،تیری

غم وشادی

 

بیا برویم به درونِ چوبِ میزمدرسه

بی تخته

در حیاطِ مدرسه بازی کنیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 0:27  توسط حسین حقیقیان  | 

 

 

از تمام درهای بی شیشه بدم می آید

از چشمانِِ بسته هم

 پله پله می شود راه تا آخر ندانستن و

زمین شب می زاید

ستاره می بارد از دلم

برآسمان دفتر نقاشی ات

که کمی سختی باید

تا چند بیت نماز

چند تابلو سکوت

باید بدریم پرده های باران را

برای آمدن خود،به خود دعا کنیم

که گولِ صورتِ مهربان پری را نخوریم و

کودک و

کودکی را

ماسک  بر خالی حالا

 

دریا یادش نمی رود دست بر سرم بکشد

ومن سالها

به نام صیاد،شبها کنار ماه می خوابم

به لحظات عاشقانه ام با آینه

 نصب می کنم

اعلامیه ی فوتم را

برای کشتن اضطرابم از دیدن آینه وماه

خبری  نمی خوانم

وبه جنگِ دیگری می روم

 

(در این قسمت از شعر،در ترافیک ماندیم

سخت نفس می کشیم از دود

سیگارِ برگی از درختِ زندگی)

شب تکه نانی به زن قرض می دهد

چون هوایی که من وگیاه،به هم

 

(هزار تا من

پرسش می دهم به راننده

پول خرد نداشت

پس داد تمام کرایه ام را)

 

پس می دهد تمام عشقم را

دیگرمی ترسم ماشین کرایه سوار شوم

شاید این بار پس ندهد تمامِ سوالهایم را

ودر چند زبان بخوانم

"زندگی زیباست"!

رنگِ گیلاس از خون نیست!

وتمامِ درختان سیبشان صلح است!

 

دستمان دورِ هرچه ،برایِ نجاتِ تنهایی

ورویا را به درختِ زندگی دخیل

تانپوسیم وببوسیم،هم را

وآخر همه

به خود برسیم

 

درد را در آغوش گرفته ام و

خانه ام به دوش.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 0:18  توسط حسین حقیقیان  | 

 

کودکی در چشمان من است و

من

در بستری پر از سر

لای ترفند وخبر،می خوابم

جنگ راه می رود

می دود

زلزله ای چند ماهی را نگران می کند

دریا به من تجاوز می کند

ضجّه می زنم

وتصویر جنازه ام

در پر فروش ترین عکس سال زاده می شود.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 0:59  توسط حسین حقیقیان  | 

 

چند آرزو از دستم افتاد

زمین باکره بود و

خاک، تشنه

یک لیوان آب دادم

رویِ زمین خوابیدم

وبار دیگر به دنیا آمدم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 0:22  توسط حسین حقیقیان  | 

 

کمر ببندیم،به بالا بردن پروانه

تا گل های ساده ی لباس خواب، آبی بماند

نمی ترسم ازگل های خاردار

واز کودکی، پازل می سازم

آقای دکتر می گفت:"حالِ شما خوبه؟"

 

کمی به عقب برگرد

لا اقل صد سال

به شرط اینکه دل نبازی

آبِ رفته، برنمی گردد باز

مسافری که در خواب راه می رفت ومی دوید

برید موی دراز شب و

 به دل ام هیزم می فروخت یواشکی

اندام همسرم بود

لعنتی سیب نمی زائید

تا نبارد تیر وترکش وباران

به بهانه ی قرص نان

 

من ابر شده بودم

خواستم روی دریا نریزم

کودک ام غرق نشود

روی دیوار دست وپا زدم ومُرد باران

عاشق دریا بودم

خودِ در یا

8 سالگی ،پروانه استفراغ  می کردی و

15 سالگی جَنین !

 

ستاره ها تقلّب می کنند

شب استفراغ می کنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 0:8  توسط حسین حقیقیان  | 

 

پنجره لباسش را در آورد

عاشق اش شدم

شدم پیله ، تا نبینم

بوی گل گلی  لباس خانه ات امّا،پروانه ام کرد

 

آرام آرام،شب عروسی می کند با من

روز زائیده می شود

صدای بال چند پرنده،پرواز می زاید؟

 

وقتی معشوق می خوابد

تکه تکه می شود دست ام

برای پیدا کردن خودم،درخت می شوم

حرفهایم،میوه

سکوت ام،شاخه

من به یاد چشمانت افطار می کنم

 

دل ام تنگ

برای کلاهی که بر سرم رفت

دویدن زیرِ بارانِ تو

لبخندهایت در خیابانِ من

کودکِ اولین تجربه

صداقتِ اعتراف گناه

(دستم را به مساوات به تمام اندامت می بخشم.)

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 0:38  توسط حسین حقیقیان  | 

توضیح: این شعرها ،شعرهای پائیز وزمستان سال 1385 هستند که با تغییراتی در این وبلاگ گذاشته می شود.بعد از گذشتن چند ماه تقریبا بار عاطفی شعرها برداشته شد وشجاعت من برای حذف زوائد بیشتر.شاید دوباره هم تغییر کنند،شاید.این شعرها در وبلاگ  جمعی منهاج(زندگی)در سایت میهن بلاگ در همان تاریخ گذاشته شده بود.امیدوارم به حساب سهل انگاری وتنبلی من نگذارید.ممنونم.(حسین حقیقیان)

 

 

بیش از مَسح،دست خوردم

تغییر کردم

کاش، گلهای دامنت پر تیغ نبود

بوی آن نورم می دادو

درچراغ می خوابیدم

 

حقیقیان /پائیز 1385

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 1:56  توسط حسین حقیقیان  | 

دنبال شکلی می گردم که ماندگار بماند تا ابد

من عاشق ام و

معشوق ام گم

تا ابد

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 0:40  توسط حسین حقیقیان  | 

سکوت می کنم

سکوت می کنی

وجدایی از خواب زمستانی بیدار می شود

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 1:5  توسط حسین حقیقیان  | 

 

چشمان ام تنها خاطره ی باد را به یاد دارد

وقتی دریای موهای تو طغیان کرد

 

در گندم زارطلایی رنگ

موهای خورشید را گیس می کردم

وبرای نقاشی

کمی با خدا درد دل

سر عکس خانم عشق فریاد زدم و

بوسیدم اش

خواب دیده بود باران باریده!

با عروسک اش sms بازی کردم

وقتی که خواب بود

با رویایش شرط بستم

وقتی که خواب بود

کودک اش را روی پایم خواباندم

 

سینه هایت را بپوشان

باد درختان باردار را تازیانه می زند

 

 

حقیقیان/تابستان 1386

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 0:0  توسط حسین حقیقیان  | 

 

 

دست ام می خورد به اندام ات

برق می زند آسمان وبعد

صدای آسمان در می اید که زَوَّجتُکَ ...

عریان می شویم

قَبِلتُ

عریان تر

می زنم زیر پای عقربه ی ثانیه شمار و

می افتد بر دقیقه ها واو هم به ساعت ها

وروزها می گذرد

عریان تر می شویم

دیگر لباسی قد ما نمی شود

جز خودمان!!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 0:47  توسط حسین حقیقیان  | 

 

 

 

 

بیخود به من هی پیله نکن.مگر من چقدر باغچه درون دلم دارم؟چقدر درخت  وگل؟چقدر؟من فقط می خواهم برقصم با مردم.می خواهم شادی را پیدا کنم. اول به  خانواده ام وبعد به تمام غیر خودم.بیخود به من پیله نکن که فرق موهایم کج است.یا اینکه دل ام بوی رسیده گی میوه دارد وفصل چیدن رسیده.من تنها خور نیستم.بگو تا همه با هم بخوریم.

- هنوز بچه ای حسین.خیلی.کودکی ات غبطه آوره.امّا به درد زندگی نمی خوره.به درد این دنیا.برو اسطوره بخون!

- چرت نگو.

سرش را باد برمی گرداند به سوی غرب.طوفان می شود وتعدادی درخت می میرند در فصل باروری.دل پیچه می گیرم.سیب بالا می آورم.سبز بوده تقریبا،اگر سخت نگیریم.اگر مکمل ها را از آن هم بدانیم!

-          زندگی می گذره به سرعت نور.چه تفاوت داره کودک باشی یا بزرگ؟! به درد این دنیا بخوری یا نه؟

-          تفاوت اش در رنگ تابلوی منه!

-          خودت رو جدی میگیری حسین!

-          وقتی من خودم رو جدی نگیرم ،میخوای تو منو جدی بگیری؟

درون محدوده ی خودم می رقصم،درون خط قرمز.درون سیب قرمز.درون مرگ قرمز!!

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 3:18  توسط حسین حقیقیان  | 

 

 

دنبال پیچ ومهره می گردم.می خواهم تمام آنچه را که می بینم وحس می مکنم بر روی بوم بچسبانم.مگر این دنیا به چه می ارزد که حرفی را در دل ام نگه داشته باشم. گفتند به واقعیت پا بگذار.گفتم چشم.حالا می گویند برو در رویاهایت بمان.برو بخواب.دیگر به حرف شما گوش نمی دهم.چیزی از عمرم نمانده تا با ساز شما برقصم.سهم خود را خواهم ساخت به زودی،وخواهم رفت.اینه می گفت حسین جو تو رونگیره.گفتم تو آدمها را خوب نمی شناسی.همه شون مثل من نیستند.دلت رو به اونها بیخودی خوش نکن.بیچاره همش زیبایی های من رو دید و خواست بگه  بهم که همه ی آدمها خوب هستند!!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 0:42  توسط حسین حقیقیان  | 

 

 

 

در لای موسیقی سکوت کرده بودم تا چند تا از آرزوهایم برآورده شود.یکی در لای یک بازی این را گفته بود.گفت بعضی از فرشته ها موسیقی دوست دارند!

- بابا خیلی خنگی.از تنهاییی چرا باخودت حرف می زنی؟

دیدم درون حیاط چند تا گربه مشغول نگاه کردن من اند.حیوانکی ها از تعجب شاخ در آورده بودند.اصلا در زندگی آنها کسی با آینه حرف نمی زند.اصلا آینه ای ندارند تا حرف بزنند با آن.آصلا مگر آینه برای حرف زدن با خود است؟برای دیدن زیبایی وتتناسب است بیشتر.برای تنظیم خود.

- دیر شد حسین.بچه ها تو کارگاه منتظر تو هستند.چرا با آنه حرف می زنی؟

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 1:21  توسط حسین حقیقیان  | 

 

خلوت من با آینه،هر وقت که پا میشم از خواب!(2)

 

میگویند قراراست جلوی عریانی را بگیرند.البته بیرون از چاردیواری خودت.یعنی در چار دیواری خودت می توانی خودت باشی.حالا من عریان روبروی ات ایستاده ام.حتی برق هم رفته تا تنهاتر باشیم.بیشتر به خودمان برسیم.روی تنم پر از لکه های قهوه ای قارچ خودنمایی می کند.پاکشان می کنم تا حواسم پرت نشود.دستم را می کشم به ابروهای خودم،بعدش چشمانم،بعد بینی ولب و...خود ارضایی می کنم تا به دختر همسایه از سر شهوت نگاه نکنم.واین ها را همه ،گودی زیر چشمان ام به من گفت.واینکه دهانم خشک بود وتمام آب بدنم را صرف گریه و... کرده ام.

درون خانه ام هم لباس می پوشم ،تا عریانی را بکشم در تمامی زندگی.لااقل اینگونه بر خود نام صادق بگذارم
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 4:1  توسط حسین حقیقیان  | 

 

 

اسم وبلاگم رو گذاشتم بازیگوشی،تا راحت تر باشم.امّا کمی سنگینیش اذیتم کرده.میخوام شعرها ونقاشیهای قدیمی خودم رو بذارم،دلم نمیاد.وسواس بیخودیه دیگه.....

 

 

درون خیالاتم زندگی می کنم،تا وقتی که کوک ساعت جیغ می کشد.انگاری کسی آلت اش را نیشگون گرفته.

می آیم درون واقعیت وموهایم را می شمارم تا مثل حرکت آبی درون رودخانه بروم سوی ناپیدا.هربارم که سرم را می آورم بیرون از زندگی،دریای خودم را نمی بینم.

کمی رنگ به لباس ام چسبیده.پاک اش نمی کنم.تمیزی به ما نیومده!

(سلام حسینی!خوفی؟تنهایی،نه؟هیچکی تو رو دوست نداره؟می فهمم.چند روزه کسی موهاتو نازی نکرده؟

خنگه،کم نیاریا.میگذره.لوس نباش.)

موهایم ریزش اش زیاد است.شاید برای توهماتم باشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 2:12  توسط حسین حقیقیان  |