|
شعر،داستان،دل نوشته و....
|
دریای سرخ وسیاه تفاوت ندارد
وقتی ماهی درون آن نباشد.
می خواهم لای سکوتی که گیاه دارد بجنگم
چقدر ساده ام
مثل زنبقی که خواب مادرش وباد را باهم می بیند.
تاس می اندازم
نان می آید
برای من که رویای زن وکودک داشتم.
گلهای پژمرده ی سارا
که را دارا می کند؟
مدرسه به حرمت تنها عشقبازی مان
روز تولد پروانه گشایش یافت.
خورشید را در میهمانی می بینم
سرخ شده بود
همه چیز در نظرم عریان شد
حتی درخت،کوه ودریا
- خشکسالی باشد میهمان من
تو در حوض بخواب
- می ترسم خواب نهنگ ببینم
خورشید را در کاپشن آبی ام جا می دهم
تا شب بیاید برای ما
سیاهی اش از آن من شد و
سپیدی ماه،برای تو
باز می گردم از خودم
تا خودم
وهمه چیز نو می شود
همه چیز من می شوی؟
فرفره می سازم
فوت اش که می کنی
چرخ روزگار به نفع ماست.
بینی ام به بینی ات که می خورد
بوی عشق به گل ها هم می رسد؟
پیله ای جلوی پایت سر می برم
تمام خونش
باشد روژگان لب ات
خوشبخت تر از گلم که پروانه ام
وتنها تر
چرا که پروانه ام.
در پیچ آخر
دستان ات را تکان دادی
اشکانم پاک شد
تا بهتر ببینم رفتنت را!
فاصله گرفتن از چیزهایی که بهش عادت کردیم وخودمون حس می کنیم انتخابش کردیم خیلی خوبه.وقتی همه ی نقاشی هام یه مرد ویه زن بود،استادم گفت از طبیعت بیجان بکش.وتو همون دوران شخصیت نقاشیم شکل گرفت.یادش به خیر!
رودم
مراقب باش رد نشوی از دریا
از من
رد نشوی!
آرام آرام
گیسوانت را به مژگان ام وصل می کنم
باد بادکی در آسمان می رقصد
باد موسیقی فولکلور می خواند
بادبادک ها در آسمان می رقصند
من هم
استکانی تنهایی می زنم بالا به سلامتی ات
در خود می شوم بیشتر،تا بی خود
خود را می بینم
تا تو
در باغچه ی حیاتمان پرنده می کارم
آسمان سبز می شود
در بلوغ ام گذشتم از تو
برای آزادی عشق
در کارگاهم مشغول عروسک بازی بودم
نفهمیدم کی رفتی!!
حقیقیان/تابستان 1386
گل یا پوچ بازی می کنم
از بوی تو می فهمد جای گل را زندگی
واز دست من می روی
هی
دیگر بار اگر دیدی ام
به چشمانت کاندومی به طعم توت فرنگی بکش
تا آبستن کودک فراغ نباشم
روی لبهایت پرده ای
تا به خواب ماه نروم
هی
دیگر بار اگر دیدی ام
نگو که عشق عریانی می خواهد تا شیشه ام پاره شود
ودستت به ته سادگی ام برسد
هی از طاقچه ی من دو دره کنی و
من بی چیز بمانم!
هی
دیگر بار اگر دیدی ام
بعد ازآن باشد که خود را شناختی
بعد خود ارضایی ات سکس کن
بعد از خود گذشتن
تا زنده بمانم!
هی
دیگر بار اگر دیدی ام
خودت باش
زیرا که من نیز!
حقیقیان/ تابستان 1386
آرام نمی گیری در تنگ
هِی می پری بیرون
خواب دریا دیدی؟
بیدار شدی تا لاس بزنی با قلابهای در طول ِ راه
می نویسی وپاک می کنی
پاکی می کنی و
پاک می شوی
می شوی دریا و
ما در قلّاب زندگی می مانیم
تشنه ی تو
در سرت کلاه بود انگاری
به طرح نور
مصطفی! تو کَچَلی؟!
تیر وترکش وخمپاره
سیاهی مورد نیاز تصویر تو بود
وگل
نور شمع نقا شی ات
مصطفی!نقشی یا نقاش؟!
چه ساده بر سفره ی زیبایی نشسته ای و
لقمه برمی داری با دهان روزه
پروانه را چه خوب می فهمی!
مثل گل حرف می زنی!
تو هنوز بزرگ نشدی؟!
مصطفی! چند ساله ای؟
در تنگ کوچکی پرسه می زنم
در آبهایی به جنس دریای تو غرقم
خواب دریا نمی بینم
وسع ام به تنگ اسیر و
بیرون بپرم اگر، می میرم
خوابِ آبِ دریا دیدم
شعرت نوشتم
تا در تنگ خودم ،غرق ِ تو باشم.