تبليغاتX
شعر زندگی
شعر،داستان،دل نوشته و....

 

نام ات که پیاله نبود

چرا تمام خود را به دیگری دادی؟

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 0:55  توسط حسین حقیقیان  | 

 

دریای سرخ وسیاه تفاوت ندارد

وقتی ماهی درون آن نباشد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 0:41  توسط حسین حقیقیان  | 

 

می خواهم لای سکوتی که گیاه دارد بجنگم

چقدر ساده ام

مثل زنبقی که خواب مادرش وباد را باهم می بیند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 23:54  توسط حسین حقیقیان  | 

 

تاس می اندازم

نان می آید

برای من که رویای زن وکودک داشتم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 0:28  توسط حسین حقیقیان  | 

 

گلهای پژمرده ی سارا

که را دارا می کند؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 23:46  توسط حسین حقیقیان  | 

 

مدرسه به حرمت تنها عشقبازی مان

روز تولد پروانه گشایش یافت.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 0:10  توسط حسین حقیقیان  | 

 

خورشید را در میهمانی می بینم

سرخ شده بود

همه چیز در نظرم عریان شد

حتی درخت،کوه ودریا

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 1:58  توسط حسین حقیقیان  | 

 

- خشکسالی باشد میهمان من

تو در حوض بخواب

- می ترسم خواب نهنگ ببینم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 23:55  توسط حسین حقیقیان  | 

خورشید را در کاپشن آبی ام جا می دهم

تا شب بیاید برای ما

سیاهی اش از آن من شد و

سپیدی ماه،برای تو

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 23:35  توسط حسین حقیقیان  | 

باز می گردم از خودم

تا خودم

وهمه چیز نو می شود

همه چیز من می شوی؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 0:23  توسط حسین حقیقیان  | 

 

فرفره می سازم

فوت اش که می کنی

چرخ روزگار به نفع ماست.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 0:54  توسط حسین حقیقیان  | 

بینی ام به بینی ات که می خورد

بوی عشق به گل ها هم می رسد؟

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 0:2  توسط حسین حقیقیان  | 

پیله ای جلوی پایت سر می برم

تمام خونش

باشد روژگان لب ات

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 0:9  توسط حسین حقیقیان  | 

خوشبخت تر از گلم که پروانه ام

وتنها تر

چرا که پروانه ام.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 23:30  توسط حسین حقیقیان  | 

 

در پیچ آخر

دستان ات را تکان دادی

اشکانم پاک شد

تا بهتر ببینم رفتنت را!

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 0:26  توسط حسین حقیقیان  | 

1379/آب مرکب ومداد رنگی/a4

فاصله گرفتن از چیزهایی که بهش عادت کردیم وخودمون حس می کنیم انتخابش کردیم خیلی خوبه.وقتی همه ی نقاشی هام یه مرد ویه زن بود،استادم گفت از طبیعت بیجان بکش.وتو همون دوران شخصیت نقاشیم شکل گرفت.یادش به خیر!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 0:32  توسط حسین حقیقیان  | 

 

 

رودم

مراقب باش  رد نشوی از دریا

از من

رد نشوی!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 0:36  توسط حسین حقیقیان  | 

آرام آرام

گیسوانت را به مژگان ام وصل می کنم

باد بادکی در آسمان می رقصد

باد موسیقی فولکلور می خواند

بادبادک ها در آسمان می رقصند

من هم

استکانی تنهایی می زنم بالا به سلامتی ات

در خود می شوم بیشتر،تا بی خود

خود را می بینم

تا تو

 

در باغچه ی حیاتمان پرنده می کارم

آسمان سبز می شود

 

در بلوغ ام گذشتم از تو

برای آزادی عشق

در کارگاهم مشغول عروسک بازی بودم

نفهمیدم کی رفتی!!

 

حقیقیان/تابستان 1386

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 1:5  توسط حسین حقیقیان  | 

 

گل یا پوچ بازی می کنم

از بوی تو می فهمد جای گل را زندگی

واز دست من می روی

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 23:54  توسط حسین حقیقیان  | 

هی

دیگر بار اگر دیدی ام

به چشمانت کاندومی به طعم توت فرنگی بکش

تا آبستن کودک فراغ نباشم

روی لبهایت پرده ای

تا به خواب ماه نروم

 

هی

دیگر بار اگر دیدی ام

نگو که عشق عریانی می خواهد  تا شیشه ام پاره شود

ودستت به ته سادگی ام برسد

هی از طاقچه ی من  دو دره کنی و

من بی چیز بمانم!

 

هی

دیگر بار اگر دیدی ام

بعد ازآن باشد که خود را شناختی

بعد خود ارضایی ات سکس کن

بعد از خود گذشتن

تا زنده بمانم!

 

هی

دیگر بار اگر دیدی ام

خودت باش

زیرا که من نیز!

 

حقیقیان/ تابستان 1386

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 15:44  توسط حسین حقیقیان  | 

 خیلی اتفاقی شروع کردم.بی برنامه.اولین شعر هم با چند روز تاخیر نسبت به سالگرد شهادت اش،تقدیم به مصطفی چمران:

 

آرام نمی گیری در تنگ

هِی می پری بیرون

خواب دریا دیدی؟

بیدار شدی تا لاس بزنی با قلابهای در طول ِ راه

می نویسی وپاک می کنی

پاکی می کنی و

پاک می شوی

می شوی دریا و

ما در قلّاب زندگی می مانیم

تشنه ی تو

 

در سرت کلاه بود انگاری

به طرح نور

مصطفی! تو کَچَلی؟!

 

تیر وترکش وخمپاره

سیاهی مورد نیاز تصویر تو بود

وگل

نور شمع نقا شی ات

مصطفی!نقشی یا نقاش؟!

 

چه ساده بر سفره ی زیبایی نشسته ای و

لقمه برمی داری با دهان روزه

پروانه را چه خوب می فهمی!

مثل گل حرف می زنی!

تو هنوز بزرگ نشدی؟!

مصطفی! چند ساله ای؟

 

در تنگ کوچکی پرسه می زنم

در آبهایی به جنس دریای تو غرقم

خواب دریا نمی بینم

وسع ام به تنگ اسیر و

بیرون بپرم اگر، می میرم

 

خوابِ آبِ دریا دیدم

شعرت نوشتم

تا در تنگ خودم ،غرق ِ تو باشم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 15:45  توسط حسین حقیقیان  |